هعییی
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_10 میدونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم: ن
#part_11
جیغ زدم و گفتم:
وای!لباسم حاضر شد مامان جون من.....
جون من لباسم حاضر شده!؟
تند تند مامانمو میبوسیدم و حرف میزدم.
مامان با ترش رویی منو از خودش جدا کرد و گفت:
اول صبحونه
مامان جون من....
همین که گفتم
با التماس به بابا نگاه کردم تا اون پا درمیونی کنه
ولی اونم شونه و ابروشو بالا انداخت.
پای راستمو روی زمین کوبیدم و گفتم:
اه.. باشه
خواستم از کتاب خونه خارج بشم که رضا از پشت سرم گفت:
تو سالن مامور مخفی هست مواظب باش تقلب نکنی فنچ کوچولو
و زد زیر خنده.
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
𝐖𝐨𝐮𝐧𝐝𝐞𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
#part_11 جیغ زدم و گفتم: وای!لباسم حاضر شد مامان جون من..... جون من لباسم حاضر شده!؟ تند تند مامانمو
#part_12
با غیض دندونامو روی هم فشار دادم و به سمت سالن غذا خوری رفتم
چند تا میز بزرگ اونجا بود که روی یکی از اونا بساط صبحونه چیده شده بود.
اصلا میلی به خوردن نداشتم، ولی به زور مژگان همون خدمتکار سریش که به دستور مامان استخدام شده بود ،صبحونه ام رو کامل خوردم.
بعد از خوردن سریع با مژگان رفتیم سمت اتاقم.
لباسم توی کمد آویزون شده بود و داشت بهم چشمک میزد.
انگار التماس میکرد بیا منو بپوش
با دیدنش داشتم ذوق مرگ میشدم.
لباسی بود از روی فیلم رومئو ژولیت سفارهش داده بودم..!
ساتن نقره ای که پشت لباس دو تا بال بزرگ نقره ای،از پر قرار گرفته بود.
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄🎐 ─࣪─ֵ─۫ ┄
࣪ ࣪.🪁𝇃𝇂𝇄. https://eitaa.com/httpskeliip12151𝆹𝅥
┄ ۫─ֵ─࣪࣪─┄ ─࣪─۪─۫ ┄