3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
آرزویی که با رفتن ؛
حضرت اقا ،
دیگه ، محال شد ((((:
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
897.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرده فروش نیستم🤍:)
#اَلسَّلامُعَلَیکَیاصاحِبَالزَّمان✋🏻
مِــــــــعــــــــرآج¹³³
خرده فروش نیستم🤍:) #اَلسَّلامُعَلَیکَیاصاحِبَالزَّمان✋🏻
-
و خوشا به حال اونهایی که دغدغهشون شده ، به چشم امام زمان اومدن . . !🫀🕊
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کم کاری نسبت به امام زمان(عج) بیلیاقتی است!!
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
تاثیر عجیب خواندن هر روز زیارت عاشورا
#استاد_فرحزاد
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دو وظیفهی اصلی منتظران ظهور
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حجاب در زمان حکومت امام زمان (عج)
حجت الاسلام دکتر #عالی
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
♡
♡♡
♡♡♡
#خون_دلی_که_لعل_شد
#قسمت۵
ادامه...
پدر هیچگاه از ناداری و تنگدستی خود با کسی سخن نگفت، بلکه برعکس، به سبب مناعت طبع و توجه به وضع ظاهر، مردم ایشان را فردی توانگر میپنداشتند.
در تابستان فقط از عبای خاچیه¹ که گرانترین عبااست_ که بعد از آن عبای مخلوط² است، و بعد از آن هم عبای مکینه³ _و در زمستان هم از عبای نایینی استفاده میکرد،که از عبای ماهوتِ متداول میان علما فاخرتر است؛اما قبای خود را گاهی به ناگزیر وصله میکرد،چون این دیگر زیر عبا پنهان میماند.
پدر همواره به من محبت ویژه داشت و در سفرهای خود با من مانوس میشد. پدرم یک بار بینایی خود را از دست داد،ولی بعداً شفا یافت.درمان چشم خود را در تهران ادامه میداد.سه بار به تهران رفت، ولی حاضر نشد کسی جز من همراهش باشد. سال ۱۳۴۲ در قم بودم.پدر به من نامه نوشت که به مشهد بیایم تا او را در سفر درمانی به تهران همراهی کنم، اما رفتن من به مشهد به تاخیر افتاد و علت آن، ماموریتی بود که در رابطه با مسائل تبلیغ باید در زاهدان انجام میدادم. به زاهدان رفتم و در آنجا بازداشت شدم.
¹- نوع مرغوبی از عبای تابستانی که پارچه آن معمولاً از پشم شتر و با دست بافته میشود.
²- عبای مخلوط از پشم و پلیاستر
³- عبای ماشینی
♡♡♡
♡♡
♡
♡
♡♡
♡♡♡
#خون_دلی_که_لعل_شد
#قسمت۶
ادامه...
مهمترین نگرانی من هنگام بازداشت، پدرم بود که بی من به سفر نمیرفت.به خاطر دارم که در حال بازداشت در هواپیما نشسته بودم تا مرا از زاهدان به تهران ببرد. به یاد پدر افتادم و ناگهان اندوهی سنگین قلبم را فشرد و دلواپسی و دلواپسی عجیبی وجودم را فرا گرفت. به خودم گفتم: حال که در این هواپیما چنین وضعیتی دارم، پس وقتی وارد بازداشتگاه شوم، چه حالی خواهم داشت؟به خدای متعال متوسل شدم و به درگاهش لابه کردم تا دلم آرام گیرد. دقایقی فکرم از این موضوع منصرف شد. سپس بار دیگر که به یاد پدرم افتادم، دیدم این بار بدون آن حالت اضطراب و نگرانی به او فکر میکنم. در دلم حالت دلتنگی و اشتیاق و مهر و عطوفت بود، اما همراه با آرامشی که هنوز شیرینی آن را به روشنی در خاطر دارم.خدای بزرگ را شکر کردم که دعایم را استجابت نمود و با دادن سکینه و آرامش، به من لطف کرد. این نعمت را تنها کسی میتواند درک کند که بدان رسیده باشد.
♡♡♡
♡♡
♡