Ali.FaniAli.Fani-Ziarat.Ale.Yasin(128).mp3
زمان:
حجم:
7.5M
سَلامٌ على آلِ ياسين🍃
-
✨امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
اى أبابصير، خوشا به حال شيعيان قائمِ ما،كسانى كه در غيبتش منتظر ظهور ایشان هستند و در حال ظهورش فرمانبُردار ایشانند.
آنان اولياى خداوند هستند كه نه خوفى بر آنهاست و نه اندوهگين مىشوند.
🌱بحارالأنوار
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
-
💔دل شکسته💔
📖 آیه امروز
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»
معنی: «همانا خداوند با صابران است.»
📖 سوره بقره، آیه ۱۵۳
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
-
💚 حرف امروز
اگر دلت شکسته، اگر خستهای و کسی حال دلت را نمیفهمد، یادت باشد خدا از تمام دردهای پنهان قلبت باخبر است.
گاهی آدمها نمیتوانند مرهم دل ما باشند، اما خدا میتواند از همان جایی که فکرش را نمیکنیم، آرامش را به قلبمان برگرداند. 🌿
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
-
🤲 دعای امروز
خدایا، دلهای شکسته را خودت آرام کن؛
غمهایی را که نمیتوانیم به زبان بیاوریم، خودت میدانی...
به ما صبری زیبا، دلی آرام و امیدی محکم عطا کن.
خدایا، نگذار هیچ دل شکستهای احساس کند تنهاست. 🤍
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
لکه های سرخ روی تور ِسفیدش ؛
امضای ِبیشرفی ِآن قوم بیریشه است ! .
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
-
🌱 قرار امروز
امروز قرار بگذاریم غممان را با خدا قسمت کنیم، نه با ناامیدی.
چند دقیقه با خدا حرف بزنیم و هرچه در دلمان هست بگوییم؛
بعد آرام بگوییم:
«خدایا، دل من دست تو... خودت آرامش کن.» 🌸
"مِــــــــعــــــــرآج¹³³"
♡
♡♡
♡♡♡
#خون_دلی_که_لعل_شد
#قسمت۸
معلم سخت گیر
تحصیلات من در مکتب آغاز شد. قسمت چنین بود که پیش از ورود به دبستان، در دو مکتب خانه درس بخوانم. نخستین مکتب را_ که در ۴ سالگی وارد آن شدم_ یک زن اداره میکرد. من میل به گوشهگیری داشتم و خود را با درس سازگار نمییافتم .شاید _چنانکه خواهم گفت_ این به خاطر ضعف بیناییم بود. تصویری که اکنون بیش از هر چیز از این مرحله در ذهنم هست، روشهای غلط آموزشی و پرورشی است.هیچ برنامه آموزشی در کار نبود. آنچه در مکتب خانه حاکم بود، خشونت سختگیری بیدلیل بود. به یاد دارم گاهی 《مُلّاباجی》 به برخی جلسات میرفت و همسایهاش _رباب_را به جای خود میگذاشت. و رباب در پُر کردن وقت ما با کارهای بیهوده، مهارت داشت! از جمله اینکه ما را به صف میکرد و به نزد شوهرش _که زمین گیر بود_ میبرد. ما یکی یکی از جلوی او میگذشتیم و او با چوبی که در دست داشت، به کف دستهای ما میزد! برادر بزرگترم نیز در این مکتب با من بود.
سال ۱۳۲۳ که پنج شش ساله بودم، پدرم ما را به یک مکتب دیگری فرستاد که در اتاقی در یکی از مساجد بود. هنوز آن اتاق درس را به یاد دارم که اتاق تاریکی بود.
♡♡♡
♡♡
♡