برای بار هزارم بهم ثابت شد چقدر برای همه بی ارزشم
میدونی تقصیر بقیه ام نیستا،تقصیر منه
منی که همیشه مایه ننگ و ضرر بودم،همیشه باعث درد و زجر کشیدن بقیه بودم،حق میدم همه ازم خسته شن یا بخوان ولم کنن چون فهمیدم مشکل از خودمه،خیلی وقته میدونم
سال هاست دارم میجنگم با خودم که فکرنکنم مقصر چیزی منم ولی انگار حقیقت همیشه همین بوده...
میگن حقیقت تلخه؛واقعا الان میفهمم که حقیقت همون حرفی بود که سالهاست دارم سعی میکنم حسشو از خودم دور کنم
دیگه نمیخوام باهاش بجنگم چون برام روشن شد
فقط میخوام تو همون تاریکی قدیمیم زندگی کنم تا یکی از روزا به زندگیم پایان بدم و بقیه رو از وجودم راحت کنم،حداقل اون روزی که نباشم بقیه زجر نمیکشن