eitaa logo
گــــاندۅ😎
315 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
41 فایل
گاندو‌صداےماست🗣 ما همان نسل جوانیم ڪہ ثابت کردیم در ره‍ عشـق جگـر دار تر از صد مردیـم...🙃🙌🏻 🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨🌿✨ ادمین : @r_ganji_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
به وقت فعالیت
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابات چهره ات رو داره یادش می‌ره ها،😂😂😂😂😂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گناهان کوچک راهیست به گناهان کبیره
پارت جدید تا دقایقی بعد....🔪🤧
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قضاوت با شما با مقایسه این دو عکس... ارزش بانوان در برابر ، ولی فقیه و نائب آقا امام زمان عج الله و شاه مملکت که سرسپرده و منتخب استعمارگران و جنتلمنهای غربی... @noorrezvan
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_23 رسول: _علی صدامو داری؟ _د
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 محمد: پشت میزم نشستم... نگاهی به گوشی رسول کردم... درد تمام جسمم را تحت فرمان داشت... قلبم انگار در قفسی تنگ، مچاله شده بود. چشمانم را بستم و سرم را روی میز گذاشتم... قرار بود استراحت کنم اما از وقتی امده بودم خوابی نداشتم. حتی پیش بهدار نرفتم. با صدای زنگ و ویبره تلفن سرم را بالا اوردم. گوشی رسول بود... مردد بودم... دست چپم را دراز کردم و تلفن رابه دست گرفتم. _سلام بفرمایید؟؟ _سلام...آقای رسولِ..... _برادرشون هستم...بفرمایید... _جواب آزمایش آماده است...خبر بدید بیان بگیرن. _چه آزمایشی؟ _ازمایش تومور.... بعد MRI این تست لازم بود... تپش قلب... _جوابش؟ _متاسفانه مثبته....باید بیان برا درمان... چشمانم سیاهی رفت... نشستم روی زمین.. این قلب تحمل نداشت.. باند را از روی دست راستم با خشونت باز کردم. دستم را محکم روی سینه ام گذاشتم... نفس کشیدن برایم شده بود دردسر... چشمانم را چنان محکم روی هم فشار میدادم که حس می کردم سرم در حال انفجار است. رسول: ویکتوریا بود... نزدیک شد.. _اون فرمانده لعنتیت برادرم رو گرفت...حالا نوبت منه که برادر اونو ازش بگیرم... خیلی شانست گنده که بین این چهار نفر تو رو گرفتیم... نه؟ _فکر نکن با مرگ من برادرم به تو باج میده... _ یه کار کنیم... ما همه چی رو جوری کنار هم می چینیم که دیگه پی تو نیان. در عوض اطلاعات میدی و ما جونت رو می بخشیم... با یه تیر دو نشون می زنی.. هم واسه رفیقات قهرمان می مونی...هم از ما یه زندگی خوب می گیری... چی از این بهتر؟ _داری بچه گول میزنی؟ همه شما دنبال یه فرصتید که مارو سربه نیست کنید... با نیشخند ادامه دادم. _از بالاسری هات اجازه گرفتی داری بهم قول میدی؟؟ عصبی کشیده ای زیر گوشم خواباند... _خفه شو بچه... یادت باشه...جون تو الان تو دستای منه... _افشین...اون شیشه رو بده به من... شیشه ی قهوه ای رنگی را به دستش داد.. نزدیکم شد.. _با اسید چطوری... طوری هیکلت رو متلاشی می کنه که نفهمی چیشد...البته فعلا درصدش کمه... درش را باز کرد... چند قطره اش روی زمین سنگی پاشید.. ذوب شد... قدم برداشت و پشت سرم قرار گرفت.. یک لحظه حس کردم دستم سوخت... چشمانم را بستم... با ان نفس تنگ با صدای خفه فریاد زدم. _سوختممممم... _اگه همین طور ادامه بدی درصدش رو می برم بالا... اون موقع تا اخر امشب چیزی ازت نمی مونه.. @Hoonarman