24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مراسم وداع شهید سرافراز حاج صمد فاتح نژاد😔
#فاطمه_زهرا
@RRR138
هدایت شده از پشتصحنھ گاندو😎
هدایت شده از پشتصحنھ گاندو😎
@DELTANGHI_0 ممنونمیشمحمایتکنید
---------------------------------------------------------
حمایت بشن
#خادم_الزهرا
رفیق شهید...
رفیق شهدایی...
رفاقت شهیدانه...
ان شاء الله رفاقت با ولایت تا شهادت❤️
شبتون شهدایی...
شبتون به رنگ سیاهی چادر❤️💫
@RRR138
صبحتونبخیرگاندوییهایعزیز
روزیبسیارخوببراتونآرزومیکنم{☘✨🙃}
شـــــروعفعالیتادمینها.....😍✋
#گاندو
#خادم_الزهرا
لینک ناشناس کلیک کن😃💫🍌
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@RRR138
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
گــــاندۅ😎
💫💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫💫 💫💫💫💫💫 💫💫💫💫 💫💫💫 💫💫 💫 #رمان_امنیتی_گمنام2 #قسمت_33 زینب: _رسوللللللللل.....کجاییییی..
💫💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫💫
💫💫💫💫💫
💫💫💫💫
💫💫💫
💫💫
💫
#رمان_امنیتی_گمنام2
#قسمت_34
مچ دستم را محکم گرفت...
_حواست باشه...تکون بخوری رفتی اون دنیا.
درد در مغز استخوانم می پیچید.
دندان هایم را از درد به هم قفل کرده بودم...
اینکه نمی توانستم دردم را خالی کنم...
اینکه نمی توانستم درد کشیدنم را نشان دهم خسته شده بودم.
ویکتوریا بعد از زخم زبان هایش رفت
محمد:
نگاهی به سیم بمب کردم..
حسگرش به نبض سر و دستش متصل بود...
تیر خورده بود...
_از خاتم به چک و خنثی...
صدامو دای؟
_به گوشم خاتم..
_هرچه سریعتر مهدی رو بفرستید بیاد طبقه پایین...
بعد چند دقیقه رسید.
کیف دستی اش را باز کرد و مشغول شد...
مثل دیوانه ها به این طرف و انطرف قدم بر میداشتم.
_خب؟ میشه کاریش کرد؟
نفس عمیقی کشید.
_بمب حسگر...کافیه نبض بالا پایین شه یا از هوش بره...
به ثانیه نکشیده منفجر میشه.
اگه بتونم حسگرش هم غیر فعال کنم تایمرش فعال میشه.
انگشتانم را میان موهایم فرو کردم.
_یعنی منفجر شدنش حتمیه؟
_محمد جان...شما بی زحمت اینجارو تخلیه و پاکسازی کنید..
چون مقدار مواد منفجره مشخص نیست نمی تونم بگم تا چه محدوده ممکنه منفجر شه..
تمام گاز و برق منطقه قطع شه..
یکم دیگه وقت میذارم...
شاید راهی پیدا شد.
_فقط سریعتر مهدی...حالش خوب نیست.
_تمام تلاشم رو میکنم...
حتی نمیشه سرم هم وصل کرد.
یا علی گفتم و بلند شدم.
_خواستی بگو به بچه ها بگم بیان کمک...
_ممنون...
فرشید:
_لعنتی چرا جون به لبم میکنی...
چشمات رو باز کنننن...
بازکن جان منننن...
سعیددددددددددد......
_چیشده؟
_نفس نمی کشههههه...
یه کاری کننن
سعید:
رسول را فرستادند بیمارستان...
حالا نوبت داوود بود..
داوودی که شاید حالا نفسی برایش نمانده بود..
شاید منتظر معجزه ای بودیم که دوباره برش گرداند..
نمی دانم..
فقط این را می دانم که آن لحظه تمامم چشم شده بود برای دیدن خنده هایش...
و انگار مرا نمی خواست چشم انتظار بگذارد...
حالا که برگشته بود نمی خواستم لحظه ای غفلت کنم
نمی خواستم بهانه ای دهم برای رفتن دوباره اش..
خودم تن غرق خونش را به آغوش کشیدم و از جا بلندش کردم..
ترس به پاهایم توان بخشیده بود...
ترس از توهم تنهایی..
لینک ناشناس:
https://harfeto.timefriend.net/16384426464894