•
تصور کن؛ علی مولودِ کعبه، قهرمان میدان جنگهای عرب، پورِ ابوطالب، دو زانو سمتِ راست حضرت خاتم النبیین نشسته و چشم به ظرف رطب رو به رویش دوخته باشد. دشداشهی عربی سفید به تن دارد و دستمال زرد رنگ به سر.
تصور کن؛ فاطمه دردانهی امیر عرب، مادرِ بابا، شأنِ نزول سورهی کوثر، سمتِ چپ نشسته و چادر به دندان گرفته و چشم به حیا پایین انداخته باشد.
حالا ببین؛ رسولالله به اذن الله بخواند: النِّکَاحُ سُنَّتِی. و لحظهای بعد دستانِ گرم فاطمه را میان دستان خیبرشکن و غیور علی به امانت بگذارد.
فرضش دلتان را شیرین کرد؟ حالا اگر چشمان پیغمبر را میدید و قد و قامت عروس و داماد را...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
از اردیبهشت تنها چند نفس مانده.
کاش اعمالِ عشق را کامل به جا آورده باشیم...
| @ianashid
•
آتشی که در ورزقان شعله گرفته بود، هنوز میسوزاند. اکنون، جانِ ما را...
| @ianashid
•
عادت نکردهایم. حقیقتا فرصتش را نداشتهایم. سیاه روی سیاه پوشیدهایم و هربار نوار مشکی کنج قاب رسانهها، واقعیت را توی صورتمان کوبانده. حیران از این پنج شش سال، زمزمه میکنم: حاجآقا هارداسان؟ و پژواک صدایم میپیچد بین چرخهای بزرگ هواپیماهای فرودگاه بغداد. و سرک میکشد به آوار و خرابههای ضاحیه. صدا رخت حزن میپوشد و بین مهِ ورزقان پرسه میزند. به اضطرار. به دلشوره. روضهخوان و هرولهکنان، خودش را میکشاند تا خیابان کشوردوست. جلو میرود. کسی جلودارش نیست. امنیتیهای سر هر خیابان هم. صدایم تمام مسیر را میدود. به دلتنگی. به انکار. به هروله. مبهوت و گریه کرده میرسد تا جلوی دفترتان. و دم میگیرد. و مردمکهای خیس و بیرمقش را میدوزد به انتهای خیابان. به خرابههایی که دیگر «دلم برای رئیسی سوخت» از آنجا شنیده نمیشود. هقهق، نفسِ صدا را میگیرد. و بریده بریده به قدرِ بغض هشتاد و چند روزه، صدایتان میزند. کاش لااقل یک کدامتان پاسخ میداد. حاجآقا! هارداسان...؟
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
صفحات تاریخ را که ورق بزنی به خط کهن نوشتهاند ایرانیان باستان عمر جهان را دوازده هزار سال میدانستند. و سیزده را نماد شروع دوران و آغاز زندگی. چند صفحه که بگذری، نوشتهاند آرش به روز سیزدهمِ ماه، تیر از کمان رها کرد برای گسترش سرزمین ایزدیان. در تیر روز. و در علم ریاضیات سیزده را عدد اول خواندهاند. عدد تنهای باصلابت. که بر هیچ عددی بخشپذیر نیست جز خودش و یک. و جمع آیات نخستین و آخرین سورهی قرآن، حمد و ناس، سیزده است. و در تورات آمده اسماعیل سیزده زمهریر دیده بود که به قربانگاه رفت. و نبی ما پس از سیزده بهار از بعثتش، دستور به هجرت گرفت. و حالا تقویم نشان میدهد سیزده روز مانده تا عیدِ ولایت. عددی که در نهایت به یک نقطهی عزیمت رسیده. نقطهای که توازن عالم است. چه؟ سیزدهی نامرئیِ بین دوازده امام و چهارده معصوم، وجود یگانهی علیست. وقتی تمام عالم به نیتش آفریده شده، چه باک از شایعات حرامیان؟ بگذار جهودیانی که حتی از عدد ولادت تو میترسند، هراسِ خود را در پسِ نقابِ نحسیِ سیزده پنهان کنند. ما که میدانیم حرصشان از چیست؛ مولای مرحبکشِ خیبرشکن...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
`
شدهام مثل خرمشهر. امیدی نیست به سرپا ماندنم. تو اگر بیایی اما، فریادِ شادیِ دخترکانِ درونم بلند میشود. بعد با خیال آسوده دامن گلدار میپوشند و لبِ شط مینشینند و حصیرِ عشقت را محکمتر گره میزنند...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
اگر با مدح حیدر میپرد هوش از سرت حتماً؛
بغــل کـن مـادرت را بـابتِ پـاکــیِ دامـانـش...
| @ianashid
•
دعای عرفه، توی دلت را خالی میکند.
توی دلت هی اسب شیهه میکشد، هی شمشیر تیز میکند، هی صدای سوختنی میآید. وقتی اربابِ ما میگوید: راضیام به تقدیرت، وقتی میگوید: با حلقومم گواهی میدهم که هست، این حرفها بویِ خون میدهد. اینها همه روضههای مکشوفند.
📚 خالِ سیاه عربی
| @ianashid
•
خوشبختترین؟ نمیدانم.
اما اینکه آن آدمهای احرام بسته در عرفات باشند و همزمان حسینِ خدا را زیارت کنند و دعا را از حنجرهی بهشتیش بشنوند، توفیق میخواهد. آنها تنها کسانِ تاریخ بودند که تمام اعمال عرفه را یکجا انجام دادند. کاش قدر دانسته باشند حاجیانِ سالِ ۶۱ هجری قمری...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
•
حرامیان مقطعالاعضا چه میدانستند؟ تو بابت بند بند وجودت شکر کردی و آنها قطعه قطعهشان...
| @ianashid
•
اَللّهُمَّ اِنّى اَرْغَبُ إِلَیْکَ
تو به خدا مشتاقی و ما به تو، سیدالشهدا...
| @ianashid
•
وَخَلَقْتَنى مِنَ التُّرابِ
همهی افتخارم این است از خاک آفریدهای مرا. که صاحبم بوتراب باشد. علی...
| @ianashid