•
وَمَا اشْتَمَلَ عَلیْهِ تامُورُ صَدْرى
چقدر از خودشان شرمندهاند استخوانهای قفسه سینهات. که نتوانستند غروب روز دهم بیشتر مقاومت کنند. که صدای شکستنشان به گوش مخدرات نرسد...
| @ianashid
•
وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَمیعُِ جَوارِحى
همهشان نذرِ سربلندی و ایستادگی جمهوری ایران عزیز اسلامی...
| @ianashid
•
فَاَحْسَنْتَ صُورَتى
تاریخ نوشته یزید دستور داده بود سر مطهر را آراسته به بزمش بیاورند. شانه بزنند و ببافند. سرمه بکشند.
بیارایند؟ یزید نمیدانست، خدا پس از آفریدن حسینش بود که فرمود فتبارک الله احسن الخالقین...
| @ianashid
•
اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟
تمام اضطرار و بیچارگیام را کف دست گرفتهام امروز. منِ جامانده از رحمتِ رمضانت. مرا به که واگذار میکنی خدا؟
| @ianashid
•
یا صاحِبى فى وَحْدَتى
ابانا! یا امیرالمومنین. ای ملجا و پناه و امنیتِ من در تنهایی...
| @ianashid
•
وَمُنَزِّلَ کـــهــــــیَّــــــعَّــــــصَّ
ظهر روز دهم، جماعتی بر گرد قرآن حلقه زده و به تفسیرش هجوم آورده بودند. آیه آیه. ورق ورق. شرحه شرحه. اربا اربا...
| @ianashid
•
به بندِ اعترافات عرفه که میرسی، دلت میخواد از شرمندگی بمیری. دردونهی خلقت، خونِ خدا حسین، اینطوری از پروردگار عذرخواهی کرده.
کی؟ امام معصوم. کاش به واسطهی تکرار کلمات نورانیش، از گناه منم بگذری خدا...
| @ianashid
•
وَ تُعینُ الْکَبیرَ
بزرگِ قبیلهمان را مددی. پناه و قدرتش هم باش. و اذن بده ما همانها باشیم که نمیگذارند تاریخِ غربتِ مجتبی تکرار شود...
| @ianashid
•
دعای عرفه هم تموم شد. نه نعمتای تو رو تونستم بشمرم و شکر کنم؛ نه گناهای خودمو که عذرخواهی کنم...
| @ianashid
•
«عطف»
ابراهیم حالا دست بر شانهی پسر به سمت خانه برمیگردد. به مرحمتِ خدا سرش بالاست. آرامش رنگِ چشمانش را روشنتر کرده. لبهایش به شیرینی عسل میخندد. آفتاب مهربانانه و موقر بر پهنهی دشت میتابد. چشمه بازگشتشان را قُل میزند. سنگها از صلابتِ قدمهای اسماعیل جان گرفتهاند. نسیم صورتِ جوانِ ابراهیمِنبی را به لطافت نوازش میکند و عطر موهای مجعدش را میبرد تا خبرِ سلامتیاش را به گوش مادر برساند. امانت هاجر سالم است. همچنان رشید. همچنان زیبا. روی پای خودش میآید. کاش فقط ردِ ظریفِ خنجر را روی گلویِ جوانش نبیند. لطافت مادرانگیاش تاب ندارد. قلبش ممکن است با همین التهابِ بیجانِ گردنِ پسر از هم بپاشد. ابراهیم خلیلِ خدا، دستی بر قبضهی خنجر و دستی بر شانهی پسر، با قلبی آرام از سلامتِ جگرگوشه به سمت خانه میرود...
حسین حالا پنجه در خاک به سمتِ خیمه برمیگردد. افتان و خیزان. غم، زمستانِ نشانده به روی محاسنش. چند دقیقهی قبل، وقت آمدن آنقدر پیر نبود که حالا. چشمان تیز و تبدار خورشید به زمین خیره شده. بیرحم و مروت. فرات به هر رفت و آمد، مرثیهی جوانمرده میشود و موج موج یزلهخوانی میکند. کوهها رمق از زانوهایشان رفت، وقتی دیدند پیرمرد از بالای مرکب... صبا، به حزن روی عبای پیغمبری که حالا صد علی را به آغوش گرفته دست میکشد. و بعد عطرِ کاکلِ به خون غلتیده را میبرد تا برساند به خواهرانش در حرم. که خاک بر سر شدیم. که اکبرمان... امانت لیلا، عبایِ رسول را آینهکاری کرده. همچنان زیبا. همچنان شکوهمند. رویِ دوشِ جوانان میآید. شیرازهی مُصحفِ علینوشته و محمد خوانده را شکستند. پسران حرم با غمی به سنگینی احد، ورق ورق کنار هم گذاشتندش. سروِ بلندقامتِ عشیره تبر خورد. شد یک عبا. مادرش اگر نبود، عمه اذانِ مادری را بهتر در گوشش اقامه کرد. لیلا کجا توانِ دیدن داشت؟ کجا تاب میآورد اربا اربا را؟ حسین خونِ خدا، دستی در آغوش زینب و دستی به شانهی عباس، تکه پارههای جگرش را به سمت خیمه میبرد...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
- طیبه خانوم راستی اولین عید قربون پسرت بود نه؟ عیدی چی بردین برا عروس خانوم؟
+ واسه عیدی، اول باید دوماد باشه دیگه نه؟ هنوز تیکههاشو برام نیاوردن که...
| @ianashid
•
چیه این ذکر یاعلی که تو هرموقعیتی ناخودآگاه به زبون میارم! قشنگ حس میکنم فرشتهها محکم بغلم میکنن و میگن: مگه میشه بذاریم محبِ مولا سختی بکشه؟
| @ianashid