•
دعای عرفه هم تموم شد. نه نعمتای تو رو تونستم بشمرم و شکر کنم؛ نه گناهای خودمو که عذرخواهی کنم...
| @ianashid
•
«عطف»
ابراهیم حالا دست بر شانهی پسر به سمت خانه برمیگردد. به مرحمتِ خدا سرش بالاست. آرامش رنگِ چشمانش را روشنتر کرده. لبهایش به شیرینی عسل میخندد. آفتاب مهربانانه و موقر بر پهنهی دشت میتابد. چشمه بازگشتشان را قُل میزند. سنگها از صلابتِ قدمهای اسماعیل جان گرفتهاند. نسیم صورتِ جوانِ ابراهیمِنبی را به لطافت نوازش میکند و عطر موهای مجعدش را میبرد تا خبرِ سلامتیاش را به گوش مادر برساند. امانت هاجر سالم است. همچنان رشید. همچنان زیبا. روی پای خودش میآید. کاش فقط ردِ ظریفِ خنجر را روی گلویِ جوانش نبیند. لطافت مادرانگیاش تاب ندارد. قلبش ممکن است با همین التهابِ بیجانِ گردنِ پسر از هم بپاشد. ابراهیم خلیلِ خدا، دستی بر قبضهی خنجر و دستی بر شانهی پسر، با قلبی آرام از سلامتِ جگرگوشه به سمت خانه میرود...
حسین حالا پنجه در خاک به سمتِ خیمه برمیگردد. افتان و خیزان. غم، زمستانِ نشانده به روی محاسنش. چند دقیقهی قبل، وقت آمدن آنقدر پیر نبود که حالا. چشمان تیز و تبدار خورشید به زمین خیره شده. بیرحم و مروت. فرات به هر رفت و آمد، مرثیهی جوانمرده میشود و موج موج یزلهخوانی میکند. کوهها رمق از زانوهایشان رفت، وقتی دیدند پیرمرد از بالای مرکب... صبا، به حزن روی عبای پیغمبری که حالا صد علی را به آغوش گرفته دست میکشد. و بعد عطرِ کاکلِ به خون غلتیده را میبرد تا برساند به خواهرانش در حرم. که خاک بر سر شدیم. که اکبرمان... امانت لیلا، عبایِ رسول را آینهکاری کرده. همچنان زیبا. همچنان شکوهمند. رویِ دوشِ جوانان میآید. شیرازهی مُصحفِ علینوشته و محمد خوانده را شکستند. پسران حرم با غمی به سنگینی احد، ورق ورق کنار هم گذاشتندش. سروِ بلندقامتِ عشیره تبر خورد. شد یک عبا. مادرش اگر نبود، عمه اذانِ مادری را بهتر در گوشش اقامه کرد. لیلا کجا توانِ دیدن داشت؟ کجا تاب میآورد اربا اربا را؟ حسین خونِ خدا، دستی در آغوش زینب و دستی به شانهی عباس، تکه پارههای جگرش را به سمت خیمه میبرد...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
- طیبه خانوم راستی اولین عید قربون پسرت بود نه؟ عیدی چی بردین برا عروس خانوم؟
+ واسه عیدی، اول باید دوماد باشه دیگه نه؟ هنوز تیکههاشو برام نیاوردن که...
| @ianashid
•
چیه این ذکر یاعلی که تو هرموقعیتی ناخودآگاه به زبون میارم! قشنگ حس میکنم فرشتهها محکم بغلم میکنن و میگن: مگه میشه بذاریم محبِ مولا سختی بکشه؟
| @ianashid
•
مامانبزرگ میگفت:
آدم همیشه باید یه سیم بین خودش و خدا نگه داره که اگه یه وقت گیر افتاد، روش بشه بره بگه سلام. من فلانیام.
📚 اعترافات هولناک لاکپشت مرده
| @ianashid
•
میشد یک وهابیِ خبیثی باشم که در عربستان به دنیا اومده و حرصِ اهلبیت رو در دل داره؛ اما شیعهی علی شدم و با عشقِ امیرالمومنین چشم به دنیا باز کردم و از بین میلیاردها آدم روی زمین، من شیعه شدم. چطور خدا رو شکر کنم؟
| @ianashid
•
چگونه انکارش کنم وقتی از دل من روییده...؟
ـ ابوالعلاء معری
| @ianashid
•
یعنی واقعا یه روزی روی همین خاکی که من روش راه میرم، شمام قدم زدین؟ یعنی ماهی که هرشب باهاش حرف میزنم رو، شمام با چشماتون دیدین؟ همین هوا رو نفس کشیدین؟ زیر طاق همین آسمون از نخلایی که با دستای خودتون کاشته بودین، رطب چیدین تا ببرین برای خانوم خونه؟ شاید به بهونهی سالگرد ازدواجتون... عقلم هی از تصور اون وجودِ شکوهمند توی این چاردیواریِ آبی و معمولی کرهی زمین، عاجزتر از قبل میشه. هرچی فکر میکنم، اصلاً باورم نمیشه عظمت شما توی زمینی جا شده باشه که منم روش زندگی میکنم. آخه این خاک برای بودنِ شما، زیادی کوچیک و حقیر به نظر میرسه. حضرت امیرالمومنین...
| @ianashid
•
منت خدای را عزوجل که طاعتش [در عشق به علی] موجب قربت است.
| @ianashid
•
هرباری که به شوقِ غدیرجان، روزا رو شمردم؛ هرسری که با امنیت کامل، پرچم سیاهِ محرمُ زدم؛ هر دفعهای که برای هر مناسبتی (ملی _ آئینی) تو اجتماعات حاضر شدم و به شوق کف زدم و به حزن اشک ریختم؛ به این فکر کردم که: ما عمیقا به جنابِ خمینی و انقلابش مدیونیم!
قطعا آقای روحالله، در تمامی خیرهای جاری در ایرانِ عزیز، شریکه. رحمتِ خدا به روحِ بلندِ خودش و جانشین بر حقش، سیدعلی خامنهایِ شهید...
| @ianashid