eitaa logo
آنـــاشید | آنانعمتی
1.1هزار دنبال‌کننده
97 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سند زده دل من را خدا به نامِ علی! ✨از تبار نور کارورز مُدامِ قَلَم وَ کَلام وَ تَصویر وَ صِدا 🖋️🎭📷🎙️📚 هر آنچه که هست، از جان برآید. جان را به نامِ آدمش منتشر کنید... @Annashid | به گوش
مشاهده در ایتا
دانلود
آنـــاشید | آنانعمتی
• نوبت جلسه‌ بعدی تراپی ما کی می‌رسه آقای امیرالمومنین؟ #أَبانا | @ianashid
• من به لبانم قول داده‌ام؛ قولِ بوسه‌ای از خوشه‌ی تاکِ ضریح. بدقول‌مان نکنی یک وقتی جناب امیرالمومنین... | @ianashid
• «مهنا می‌گه ساعت‌مچیِ مشکی. سودا می‌گه یه سوییشرت. پرینازم هرچی ازش پرسیدیم، فقط گفت عروسک. من نمی‌دونم چی بگم. همه منتظرم بودن. ساکت بودم ولی. همه‌چی خوبه. هیچی خوب نیست. کلی فکر کردم. از زنگِ دوم که ترنم پرید تو کلاس و پرسید، تا همین الان. هی فکر می‌کنم، یه‌چیزی انتخاب می‌کنم، بعد پشیمون می‌شم. مامانم گفت خودم باید فکر کنم تا به یه نتیجه‌ای برسم. مامان این روزا خودش خیلی فکر داره. شاید وقت نمی‌کنه فکرای منم فکر کنه. بهم می‌گه دیگه بزرگ شدم. خانوم شدم. حتما بخاطر همینه که میگه خودم فکر کنم. الانم دارم فکرامو جمع می‌کنم، آخه دیگه خیلی دیره. صبح باید زودِ زود وقتی آسمون شبه بیدار شم و برم مدرسه. راستی ببین چی دارم اینجا. کبریته. شمع پیدا نکردم فقط. همه‌ی کشوها و کابینتا رو گشتم. نبود. خیلی وقته شمع روشن نکردم آخه. بعد تولد هشت سالگیم. دیگه دوست ندارم شمع فوت کنم. امشب فرق می‌کنه ولی. اما اشکال نداره‌. نه؟ همین کبریتو روشن می‌کنم. مواظبم، نگرانم نباش. من دیگه بزرگ شدم. یکم بیا نزدیک‌تر خب. آخه فوت کردنش تنهایی کیف نداره. آماده‌ای؟ آرزو می‌کنم کادوی روز دخترم، بیای تو خوابم و محکم بغلم کنی بابا...» دخترک کبریت را فوت می‌کند. بعد از آن‌که دماغش را بالا می‌کشد و اشکش را پاک می‌کند، قاب عکس بابا را در آغوش می‌گیرد و پتو را رویش می‌کشد. توی دلش فکر می‌کند کاش موقع فوت کردن شمع تولد هشت سالگی‌‌اش، آرزو می‌کرد همه‌ی بمب‌های دنیا تبدیل به شکلات شوند. شاید حالا بابا داشت... «آنا نعمتی» | @ianashid
• پریشانی موهایت را مرتبا دوست دارم. | @ianashid
Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Bamdad Khomar.mp3
زمان: حجم: 9.8M
• دور از رخ تو دم به دم از گوشه‌ی چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت... - حضرت حافظ | @ianashid
«تا کنون چندبار به دوستانم گفته‌ام که من صلاحیت قضاوت بین زن و مرد را ندارم؛ زیرا قطعا به نفع زن داوری می‌کنم». بنظرت این جمله برای کدوم رمان عاشقانه‌یِ فرانسوی یا روسی می‌تونه باشه؟ هرچقدر فکر کنی چیزی به ذهنت نمی‌رسه. چون نه شیرینی عطرای پاریس، نه داغی چایِ سن‌پطرزبورگ نمی‌تونه ملاحت این کلمه‌ها رو به مغز یه نویسنده برسونه! این اعترافِ دلنشین متعلقه به کتاب «خون دلی که لعل شد»؛ خاطرات شهید سیدعلی خامنه‌ای. چریکِ مبارزِ سیاستمداری که ظرافت زن رو دقیق درک کرده و بین زمختیِ زندگی، فراموشش نکرده بود... | @ianashid
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند، نشد*
• ببخشید خدای عزیزم. که با این‌که می‌دونم بالای سرمی و نزدیک‌تر از رگ گردنم، بازم آشفته‌م‌... | @ianashid
• بنظرم یکی از هوشمندانه‌ترین اصطلاحات زبان فارسی، «طاقتم طاق شده»ست. کاری به ریشه‌ی لغوی‌اش ندارم؛ ولی هرباری که می‌شنومش با خودم فکر می‌کنم لابد آدمیزاد انقدر طاقتش تموم شده که «ت» آخرش رو از دست داده و فقط «طاق» براش باقی مونده. انگاری که خود کلمه هم از نفس افتاده باشه. معرکه‌ست این زبان! اینطور نیست؟ | @ianashid
• اینجا نه؛ مبدا این داستان زمین نیست. حوالی یکی دو سال پیش از هجرت، جایی میان آسمان هفتم، در شبِ معراج. آنجایی که جبرئیل پَر چید و گفت قدم از قدم اگر بردارم، بال و پرم خاکستر می‌شود. آنجا که هیچ نَفسی اذن ورود نداشت و در تمام تاریخ تنها یک نفر به آن راه یافته بود؛ محمد! و در آن خلوتِ عاشقانه، درست زیر طاق عرش، در قاب قوسین او ادنی، پیغمبر خدا را با صدای علی‌ابن‌ابی‌طالب شنیده بود. برای شناختن مقام علی، باید در قلب صحنه‌ی خلقت ایستاد، در همان سفر اعجاب‌انگیز پیامبر به معراج. بعد با تحیر و صلابت و افتخار به جایگاه رفیعِ علی تکبیر زد! اول باید حساب کرد علی کجای عالم آفرینش ایستاده؟ که اگر قرار باشد خدا به کلمات بشر تکلم کند، برای سخن گفتن زبانی جز علی نمی‌یابد! اعجاب این قصه که خوب مشخص شد و قلب از عظمت ماجرا مطلع، باید زمان را ورق زد. از پرنیانِ طاقِ عرش تا حریرِ گهواره‌ی نوزادِ خانه‌ی فاطمه. آدمی که عظمت علی را دریافته باشد، همین‌که بگویی خدا فرمان داده تا نام دخترش را زِینَب بگذارد، ندیده و نشنیده می‌تواند بفهمد آن دختر چه مقامی دارد... آخر نور محضِ علی را به کدام زیوری می‌توان آراست؟ مردی که خلوت ملکوت به صدایش مزین شده، حالا وجودِ خودش به هستِ این دختر زینت گرفته! پدری که کائنات و ممکنات بر مدار چشم‌هایش می‌چرخد، حالا جلوه‌ی نامش را از لبخندِ این دختر تمنا می‌کند. توصیف این واقعه به کلمه‌ها نمی‌گنجد. هرچه بگویم از شکوهش می‌کاهد. به حرمت این جلال و جبروت باید سکوت کرد. باید سردرگمِ این شأنیت مدام از دل و عقل پرسید: زینب؟ و ما ادراک زینب... «آنا نعمتی» | @ianashid
دو عالم بر علی نازد، علی نازد بر این دختر*