•
ببخشید خدای عزیزم.
که با اینکه میدونم بالای سرمی و نزدیکتر از رگ گردنم، بازم آشفتهم...
| @ianashid
•
بنظرم یکی از هوشمندانهترین اصطلاحات زبان فارسی، «طاقتم طاق شده»ست. کاری به ریشهی لغویاش ندارم؛ ولی هرباری که میشنومش با خودم فکر میکنم لابد آدمیزاد انقدر طاقتش تموم شده که «ت» آخرش رو از دست داده و فقط «طاق» براش باقی مونده. انگاری که خود کلمه هم از نفس افتاده باشه. معرکهست این زبان! اینطور نیست؟
| @ianashid
•
اینجا نه؛ مبدا این داستان زمین نیست. حوالی یکی دو سال پیش از هجرت، جایی میان آسمان هفتم، در شبِ معراج. آنجایی که جبرئیل پَر چید و گفت قدم از قدم اگر بردارم، بال و پرم خاکستر میشود. آنجا که هیچ نَفسی اذن ورود نداشت و در تمام تاریخ تنها یک نفر به آن راه یافته بود؛ محمد! و در آن خلوتِ عاشقانه، درست زیر طاق عرش، در قاب قوسین او ادنی، پیغمبر خدا را با صدای علیابنابیطالب شنیده بود. برای شناختن مقام علی، باید در قلب صحنهی خلقت ایستاد، در همان سفر اعجابانگیز پیامبر به معراج. بعد با تحیر و صلابت و افتخار به جایگاه رفیعِ علی تکبیر زد! اول باید حساب کرد علی کجای عالم آفرینش ایستاده؟ که اگر قرار باشد خدا به کلمات بشر تکلم کند، برای سخن گفتن زبانی جز علی نمییابد! اعجاب این قصه که خوب مشخص شد و قلب از عظمت ماجرا مطلع، باید زمان را ورق زد. از پرنیانِ طاقِ عرش تا حریرِ گهوارهی نوزادِ خانهی فاطمه. آدمی که عظمت علی را دریافته باشد، همینکه بگویی خدا فرمان داده تا نام دخترش را زِینَب بگذارد، ندیده و نشنیده میتواند بفهمد آن دختر چه مقامی دارد... آخر نور محضِ علی را به کدام زیوری میتوان آراست؟ مردی که خلوت ملکوت به صدایش مزین شده، حالا وجودِ خودش به هستِ این دختر زینت گرفته! پدری که کائنات و ممکنات بر مدار چشمهایش میچرخد، حالا جلوهی نامش را از لبخندِ این دختر تمنا میکند. توصیف این واقعه به کلمهها نمیگنجد. هرچه بگویم از شکوهش میکاهد. به حرمت این جلال و جبروت باید سکوت کرد. باید سردرگمِ این شأنیت مدام از دل و عقل پرسید: زینب؟ و ما ادراک زینب...
«آنا نعمتی»
| @ianashid