گاه با خود فکر میکنم که اگر شب نبود آدم ها در کجا رویاشان را آغوش میگرفتند و در خود گم میشدند؟
دلم میخواد به هر آدمی که بهم نزدیکه و دوسش دارم بگم:
ببین من حالم خوب نیست، شاید یه مدت نتونم باهات حرف بزنم، ببینمت یا بغلت کنم یا خیلی سرد به نظر بیام ولی باور کن ازت ناراحت نیستم و قصد ندارم که از زندگیم حذفت کنم، فقط نیاز دارم یه مدت تنها باشم تا ریکاوری بشم و انرژیم برگرده، فقط همین.
دلم میخواد داد بزنم و بگم میشه دست از دوست داشتنم بر نداری و صبر کنی تا من با یه حال بهتر برگردم کنارت؟
به یه دور شدن اساسی نیاز دارم، دور شدن از خونه و خانواده، دور شدن از دوست و آشنا، دور شدن از غم، دور شدن از دلتنگی، دور شدن از استرس و اضطراب، دور شدن از درس، دور شدن از گوشی و آدما..
من واقعا به یه دور شدن اساسی و آرامش چند روزه نیاز دارم.
اینکه بشینی بخاطر چیزایی که توی گذشته برات اتفاق افتاده زانوی غم بغل بگیری درصورتی که هیچ تاثیری توی زندگی الانت نداره <<<
نمیدونم چی به سرم اومده که همش خودمو با بقیه مقایسه میکنم و احساس میکنم عقبم.
من آدم رقابت و حسادت و حسرت و این چیزا نبودم.
این موجود سرزنشگر بداخلاق رو کی گذاشته تو مغزم؟ چرا ولم نمیکنه؟ خسته شدم ازش.
آدمی گاهی آنچنان دلتنگ کسی میشود
که او اگر از این دلتنگی با خبر شود،
از نبودنش شرمسار خواهد شد.