مامان توی بغلمه،این دفعه پسش نمیزنم.بیشتر توی بغلم فشارش میدم.شونه هام خیس میشه.یک تلفن.یک تماس.بوق ممتد.مامان دیگه از بویی که میدم شکایت نمیکنه،فقط گریه میکنه،گریه میکنه، گریه میکنه.
دلم میخواد فقط دراز بکشم و همه جا ساکت باشه بدون اینکه فکر کنم لحظهی دیگه قراره چه اتفاقی بیوفته و مشکلات جسمیم رهام کنن و فقط منتظر این باشم که شامم بپزه و قسمت جدید سریالم دانلود شه نه اینکه برای بقا بجنگم چون مامان ناراحت میشه و نمیتونه من رو هم از دست بده.