۹ ماه از گیتاری که دیگه نمیزنه و گوشهی اتاق خاک میخوره،از لبخندی که دیگه زده نمیشه،از آغوشی که دیگه گرم نیست،از لیستی که حالا دیگه اسمش توش نیست،از شیشهی خونی و شکسته شیرینی فروشی،از سرما،صدای گلوله،بوی خون و باروت،میگذره اما انگار هر شب،برای من اون شبه.
وهم دیگه سبز نیست
شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بی جان بود