هدایت شده از ازآنشبیکهبرنگشتی؛
تنها حقیقت اینه که آزادی وجود نداره. هیچ وقت نداشت.
+چشماتو ب-ب-بند
_بستم
+دست-تو ب-ببکش رو م-موهام
_موهاتو کوتاه کردی؟
+خط-تام
_دیگه از گوشات خجالت نمیکشی؟
+ت-تتو بهم-م گ-گگفت-تی نکشم
وهم دیگه سبز نیست
+چشماتو ب-ب-بند _بستم +دست-تو ب-ببکش رو م-موهام _موهاتو کوتاه کردی؟ +خط-تام _دیگه از گوشات خجالت نمی
وقتی چشمامو بستم و دست کشیدم روی صورتش،فهمیدم دیگه بخاطر اون ها موهاشو بلند نگه نمیداره تا روی گوشش بریزن و کسی نفهمه،فهمیدم بخاطرِ چیز هایی که من بهش گفتم، دیگه از داشتنشون خجالت نمیکشه.دیدم بیشتر حرف میزنه،چون من گفتم لکنت داشتنش خجالت اور نیست،دیدم بیشتر میخنده،چون من گفتم فک و دندونای کجش از بقیه متمایزش می کنن، دیدم که دیگه دستاشو دیگه تو آستیناش قایم نمیکنه تا زخماش دیده نشن، چون یه روزی بهش یاد دادم چطور روی زخماش ستاره بکشه،دیدم دیگه از نگاه کردن به خودش توی آینه نمی ترسه چون یه هیولا یه روزی بهش گفت که تو فرشته ای.
چرا باید برای داشتن عادی ترین چیز ها بجنگیم درحالی که بقیه مردم باهاش به دنیا می آن؟
وهم دیگه سبز نیست
وقتی چشمامو بستم و دست کشیدم روی صورتش،فهمیدم دیگه بخاطر اون ها موهاشو بلند نگه نمیداره تا روی گوشش
"زنده نگه داشتن پرنده بی بال با امید"