جلوی فر نشستم،منتظرم تا شیرینی هام بپزن. از هفت سالگی تا الان،چیزی تغییر نکرده.
همون طور که آیلین هفت ساله جلوی فر نشسته و پاهاشو توی شکمش جمع کرده،موهاش با زور تا روی ترقوهاش می رسن،پشت لبش داغ و میشه و طعم اهن رو لباش پخش میشه و به خودش میاد و بیشتر دستمالو فشار میده.دود سیگار اون تو تراس میپیچه در حالی که شیرینی ها دارن پف می کنن.
حالا تنها چیزی که تغییر کرده،درجهی فر و نمرهی چشم آیلین ۱۷ ساله و ریه ی نیمه کارشه.
موهاش هنوز با زور تا روی ترقوه هاش میرسن،این دفعه دستمالو سفت تر فشار میده،تاخون زودتر بند بیاد.دود سیگار ایندفعه مال اون نیست ولی هنوز شیرینی ها دارن پف میکنن.
کاش وقتم خالی شه،بتونم دراز بکشم روی سرامیکا، بزارم سرماشون بخزه و بشینه توی تنم. بزارم غم غرقم کنه،اونقدری که نتونم نفس بکشم و بعد یه قرص بخورم و بخوابم، فقط بخوابم.
"این دفعه نوبت ماست،ما برتریم.به خودتون نگاه کنید،امیدوار نیستم امیدواری معنایی نداره. مطمئنم بچه ها مطمئنم که ما باهم پسش می گیریم"