من خیلی وقته تو مودِ “نمیخوام، نمیرم، نمیگم، مهم نیست، حسش نیست، کی اهمیت میده؟، ساعتها نگاه کردن به سقف، تجربه کردن احساسات جدید و متناقض، حوصله ندارم، انرژی ندارم، خستم، روح و روانم درد میکنه و به درک” ای هستم.
در محله ما پدران کار میکنند
مادران کار میکنند
و غم مسئول بزرگ کردن بچههاست.
- محسن بیدوازی
کابوس من قبل تک تک خریدام، با اینکه میدونم اونقدر صفر موجودی ندارم:
‹ @ifentanyl ›
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن؛ به رفتن که فکر میکنی، اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی بمانی، رفتاری میبینی که انگار باید بروی. و این بلاتکلیفی، خودش کلی جهنم است..
چشم به هم میذاری شده آخر هفته، شده عید، شده تولدت، شده ۳۰ سالگیت، ۷۰ سالگیت، شده تاریکی، سرما، تجزیه، پوسیدگی.