راستش من کمی ترسیدم. از پایان تعطیلات، از شروع کلاسها، از گرما. وای از گرما. اخ از گرما.
زندگی همون لحظهای بود که زنگ تفریح میخورد و با دوستمون تو حیاط مدرسه راه میرفتیم و هیچ دغدغهای نداشتیم.
من در حال تصمیم گیری برای اینکه این لباسم لیاقت یه چوب لباسی خوشگل داره یا زشت.
‹ @ifentanyl ›