مغز من اینطوریه که "از بقیه بخواه حرف بزنن و خودشونو خالی کنن و از احساساتشون بگن ولی خودت هیچوقت اینکارو نکن چون لزومی نداره".
باشه ولی دوس دارم برم تو کشورایی که به چیزای کوچیک اعتراض میکنن و تو کافههاشون بشینم و بهشون بگم: میدونی من از کجا میام؟
واقعاً به آدمهایی که با خواب کم دووم میارن زندگی کنن حسودیم میشه.
من با کمتر از ۱۰ ساعت خواب بدنم میلی به همکاری نداره.
میدونم دیر جواب دادن چقدر زشته و بابتش متاسفم. اما حوصله ندارم و خستم میدونید؟
نه نمیدونید.
یکی رو دیدم نوشته بود: "من برای ماه ها خودم نبودم و هیچکس متوجه نشد"
و من با تمام وجود حسش کردم.
من وقتی با کسی که دوسش دارم حرف میزنم انگار یکی اسلحه گذاشته رو سرم میگه غیرعادی رفتار کن، سوتی بده.
حالم از تمام جهان بهم میخوره. حتا یک چیز کوچک هم نمانده که دوستش داشته باشم. بیزارم از همهچیز.