5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 جمعه های مهدوی
یه روز میای
سامون میدی دنیا رو
یه روز میای
کاش ببینم اون روزا رو
!' •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاملا حق
#طنز
!'
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت سلام
اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام
التماس دعای خیر یافاطمه الزهرا سلام الله علیها
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
🖇 #سخن_بزرگان 🌱
سجده گناهان را می ریزد. روایت است که
انسـان به سجـده برود و مـدتی در سجـده
باشد "شکراً لله و الهی العفو" بگوید ،
مخصوصادر نمازشب، ده دقیقه، یک ربعی
در سجده باشد، حس می کند وقتی که به
سجده می رود ، سبک می شود؛💚
آن حالت سبکی براثر ریخته شدن گناهان
است. همانطور که باد در فصل پاییز برگ
درختـان را می ریزد ، سجـده هـم گناهـان
را می ریزد.🍃
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
و عجّل فرجهم 📿
#آغاز_ولایت_امام_زمان
#روز_بیعت
#عید_بیعت
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آغـــــاز امـامتـــت مبـــــــــــــــارک...
#امام_زمان_عج
!' •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
آمدم دُنیا برای گفتن لعن عُمَر
ورنه قبل از روز میلادم علی را گفتهام
#فرحةالزهراء♥️
#تبري♥️
!' •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واینپایانِعشقنیست!♥️؛
!' •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#رمان_سـربـاز☘
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_سوم
افشین با پوزخند گفت:
_آره تو فرق داری.تو بدون آرایش هم زیباتر از...
دختر سیلی محکمی به افشین زد.
همه نگاه ها برگشت سمت اونا.افشین که اصلا همچین انتظاری نداشت،عصبانی شد.
دختر گفت:
+چادری که سر منه #حرمت داره.به #احترام چادرم خیلی ها به خودشون اجازه نمیدن به من نگاه کنن.تو چقدر پستی که حتی حرمت چادر هم نمیفهمی.
سریع از کنارش رد شد.
افشین دستشو دراز کرد تا چادرش رو از سرش بکشه،پویان محکم دستش رو گرفت و با خشم نگاهش میکرد ولی با احترام گفت:
-خانم نادری،شما بفرمایید.
اون دختر که اسمش «فاطمه نادری» بود،با اخم به افشین نگاهی کرد،بعد به پویان نگاهی انداخت،سری تکان داد و رفت.
اگه کارد میزدن خون افشین در نمیومد.با پویان دست به یقه شد.بعد از کتک کاری حسابی هر دو خسته شدن.چون پویان و افشین دوستان صمیمی بودن هیچکس برای جدا کردنشون نزدیک نمیشد.هردو هم قوی و ورزشکار بودن.وسط دعوا پویان لبخند زد و گفت:
-افشین دیگه بسه،حسابی خسته شدیم.
افشین با عصبانیت به پویان خیره شده بود.پویان بغلش کرد و آروم گفت:
-رفیق،زشته من و تو بخاطر یه دختر باهم دعوا کنیم.
بعد بلند خندید.
درواقع پویان از اینکه فاطمه نادری از دست افشین راحت شده بود،خوشحال بود.
هر دو سوار ماشین افشین شدن.
تمام طول راه هیچکدوم صحبت نکردن ولی هردو ناراحت و عصبانی بودن.
به خونه افشین رفتن تا دوش بگیرن و لباس هاشون رو عوض کنن.
افشین فرزند بزرگ خانواده چهار نفره بود.
یه خواهر کوچکتر از خودش داشت که مثل مادرش مشغول مهمانی و شو و مدلینگ و چیزهای دیگه بود.
پدر افشین هم دائما با کارش مشغول بود.
افشین هم یه خونه برای خودش خریده بود و تنها زندگی میکرد.اما برعکس، پویان تک فرزند بود و پدر و مادر دلسوز و مهربانی داشت که اگه با اون وضعیت به خونه میرفت خیلی نگران میشدن.
وقتی لباس هاشونو عوض کردن،افشین سکوت رو شکست و گفت:
-چرا اینکارو کردی؟
پویان با خونسردی و بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-بهت گفته بودم اون با بقیه فرق داره،تو چرا گوش ندادی؟
-تو منو خوب میشناسی..کاری میکنم به غلط کردن بیفته.!!
پویان با اخم نگاهش کرد و خیلی جدی گفت:
-حق نداری بهش نزدیک بشی.این بار آخریه که بهت میگم..فراموشش کن.
-اگه نکنم؟
-با من طرفی.!!
وسایلش رو برداشت و رفت.
افشین دلیل رفتار پویان رو نمیفهمید. اینکه نسبت به اون دختر اونقدر حساس شده بود،براش عجیب بود.
بعد از اون روز افشین و پویان دیگه همدیگه رو ندیدن.افشین دیگه دانشگاه نمیرفت.ولی پویان منظم کلاس هاشو شرکت میکرد،درواقع برای دیدن اون دو تا دختر محجبه.
فاطمه قبلا نمیدونست که پویان همکلاسیش هست ولی بعد از ماجرای اون روز و حمایتش از فاطمه،فاطمه هم با احترام با پویان رفتار میکرد.
گرچه بازهم نگاهش نمیکرد و باهاش صحبت نمیکرد ولی از رفتارش معلوم بود بهش احترام میذاره.
پویان هم بدون اینکه بخواد توجه اون دخترها رو به خودش جلب کنه و حتی باهاشون صحبت کنه و بهشون نزدیک بشه،از رفتارش معلوم بود براشون احترام قائله.
فاطمه سمت ماشینش میرفت.پویان صداش کرد.
-خانم نادری
فاطمه ایستاد.
پویان نزدیک تر رفت و مؤدبانه سلام کرد. گفت:
-میدونم دوست ندارید اینجا صحبت کنید اما خیلی وقت تون رو نمیگیرم.
-بفرمایید.
-..من ابهاماتی دارم که میخوام از کسی بپرسم اما جز شما شخص مناسبی نمیشناسم.میدونم شما معذب هستین که جواب بدید..ازتون میخوام اگه فرد مناسبی میشناسید به من معرفی کنید.
فاطمه چیزی روی کاغذ نوشت و بهش داد.خداحافظی کرد و رفت.
دومین اثــر از؛
#بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
🌸
🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸༄⸙