eitaa logo
" کُنج حرم "
507 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
"بسـم‌ِ‌رَب" 🌿 به گفته ی شهیدمختارزاده: فقط تهش حواست باشه سربلند باشی پیش اون کسی که باید،جوابی برای گفتن داشته باشیم:) شرایط‌کپی‌‌ولِف؟‌ فور قشنگتره ولی حلاله 🙂 رفیق خواستی لف بدی صلوات فراموش نشه:) دعاگوی‌ماهم‌باش‌رفیقِ‌جان...
مشاهده در ایتا
دانلود
" کُنج حرم "
شرمنده‌ام‌‌ك‌بینِ‌دعاهای‌ِ‌شخصی‌ام ، عجل‌لولیك‌الفرج‌تو‌آخری‌‌شده🤍🕊 . . . ! آقای‌قائـم'! ‌‌ •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
" کُنج حرم "
بابای‌‌خوبم:)! ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ خاطراتــَم را ڪَمی بالا و پایین می‌ڪنم تا به مـَشهد میرسد حالـَم دگرگون میشود > 💛✨ •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- تـاثیر کَردِه شیـر مـادَر ؛🤍🫀 •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 درخواست «ساره جوانمردی» از رهبر انقلاب برای فرزندش✨ 🌷یازهرا🌷 🌿🌸 •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌زدنت دلم پره رقیه جان.... •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی غیره تو هوامو داشت، ارباب...!؟ •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت سلام اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام التماس دعای خیر یافاطمه الزهرا سلام الله علیها •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عزیز دل قرار بود که صبح و شب هر روز ، رمان بزارید... ولی ظاهرا پارت ها رو دیر به دیر و نا منظم میزارین 😞 سلام🌱 شرمندم... ان شاءالله بررسی میشه...:)
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸 🌱🌸 🌸 ☘ افشین کیف فاطمه رو روی میز خالی کرد. تلفن همراه فاطمه رو برداشت. کارت حافظه شو درآورد، و به گوشی خودش وصل کرد.به قسمت عکس و فیلم رفت.همه عکس و فیلم هاش باحجاب بودن.تعجب کرد،مگه میشه،شاید پاک کرده.حافظه شو ریکاوری کرد. نه،چیزی که افشین میخواست نبود. هیچ عکس و فیلم بی حجاب یا حتی بدحجاب هم توش نداشت. عصبانی شد و گوشی شو پرت کرد. تصمیم گرفت کاری کنه، که فاطمه بهش علاقه مند بشه. هرروز روی نیمکتی سر راه فاطمه می نشست.اما فاطمه اصلا متوجه افشین هم نمیشد. چند روز گذشت. فاطمه تو کتابخانه مشغول مطالعه بود.افشین با یه میز فاصله رو به روش نشست و خیره نگاهش میکرد.مدتی طول کشید تا فاطمه متوجه افشین شد. متوجه نمیشد چی تو سرشه،از نگاه افشین چیزی مشخص نبود.با آرامش از جاش بلند شد،وسایلش رو جمع کرد و رفت.ولی افشین همونجا نشسته بود و به رفتن فاطمه نگاه میکرد. از اون روز فاطمه فهمید اذیت های افشین شروع شده. از اون روز منتظر اتفاقات جدید بود. از اون روز وقتی افشین روی نیمکت سر راهش می نشست،متوجه ش میشد ولی بدون اینکه نگاهش کنه با خونسردی رد میشد. از اون روز سعی میکرد از مکان های شلوغ تر رفت و آمد کنه،فکر میکرد افشین پیش جمع مزاحمش نمیشه. دو هفته گذشت. بخاطر رفتار افشین با فاطمه توجه همه به فاطمه جلب شده بود. همه به عکس العمل های فاطمه نسبت به افشین و افشین نسبت به فاطمه کنجکاو شده بودن.بقیه فکر میکردن افشین به فاطمه علاقه مند شده. فاطمه روی نیمکتی منتظر مریم نشسته بود و کتاب میخوند.بازهم اطرافش شلوغ بود.افشین با یه شاخه گل نزدیک میشد. جلوی فاطمه ایستاد. فاطمه سرش پایین بود و به کتابش نگاه میکرد.متوجه کفش های مردانه جلوی پاش شد.سرشو آورد بالا.افشین رو دید که با یه شاخه گل رو به روش ایستاده و با لبخند نگاهش میکنه.ولی بی تفاوت نگاهش میکرد.افشین با لبخند گل رو روی کتاب فاطمه گذاشت و رفت؛بدون هیچ حرفی. فاطمه به اطرافش نگاهی کرد، همه نگاهش میکردن.مریم هم عقب تر ایستاده بود و نگاهش میکرد.فاطمه گل روی نیمکت گذاشت، کتابش رو تو کیفش گذاشت.سمت مریم رفت و باهم رفتن. بقیه از رفتار فاطمه تعجب کردن.خیلی ها دنبال حتی یه نگاه افشین بودن. افشین چند بار دیگه هم تو موقعیت های مختلف پیش بقیه به فاطمه گل داده بود.کم کم همه به فاطمه اعتراض میکردن. مریم گفت: _نمیخوای کاری بکنی؟ - نه. _چرا؟ دومین اثــر از؛ 🌸 🌱🌸 🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸༄⸙