" کُنج حرم "
روی یه سری برگه های کاهگلی با خودکار یا یه سری ماژیک های روان نویس که قشنگ پیدا باشه جملاتتون رو بنو
میتونید دور کاغذها رو یکمی بسوزونید
یا با خودکار رنگی و.... تزیین کنید
" کُنج حرم "
میتونید دور کاغذها رو یکمی بسوزونید یا با خودکار رنگی و.... تزیین کنید
بعدش اگر تونستید که پِرس کنید(بابت اینکه خراب نشه طی این ۹ ماه)
اگر هم نشد با چسب دوربرگتون رو بپوشونید
میتونید همین برگه هارو روی دیوار یا درب ها مرتب بزنید
میتونید یه سری عکس های کوچیک از شهدا هم چاپ کنید لابه لای دکورتون کار کنید....
میتونید هم با کنف و چفیه و پلاک و....
یه دکور خیلی قشنگ دربیارید
شرمنده انقد دخالت کردم رفقا....🌱
هرکسی حرفی، ایده و... ای داره ناشناس بیو کانال شنوای ایده های قشنگتون هستیم🥲🤍
بازم خیلی خیلی معذرت میخوام دخالت کردم
التماس دعا
یاعلی مدد.
[وَأَنَاأَفْقرُالْفُقَرَاءِإِلَيْكَ]
"ومننيازمندترینِ
نيازمندانبہتوهستم:)"💛🕊
#منتظرانه🍂
⭕️عمیقا معتقد به عدالت آموزشی بود
در طول سه سال، ۳۱هزار کلاس درسی در کشور ساخت
#رئیسی_عزیز
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت سلام
اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام
التماس دعای خیر یافاطمه الزهرا سلام الله علیها
🌿🌸
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈••
https://eitaa.com/iguguo
•┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#رمان_سـربـاز☘
#عاشقانه_مذهبی
#قسمت_هجدهم
پلیس اومد و هردو رو به کلانتری بردن. افشین از امیررضا شکایت کرد.
تو راهروی کلانتری نشسته بودن.با خونسردی گفت:
-خواهرت هم بخاطر تو هر کاری میکنه؟
امیررضا تازه متوجه شد،
که افشین از اول نقشه داشته عصبیش کنه تا باهاش درگیر بشه.عصبانی تر شد ولی سعی میکرد آرام باشه.اما افشین دست بردار نبود.گفت:
_بهتره فاطمه هم...
امیررضا بلند شد و با پا محکم تو دهان افشین زد.دهان افشین پر خون شد.
-اسم خواهر منو به زبان کثیفت نیار.
-داداش!!!
امیررضا و افشین سرشون رو برگردوندن. فاطمه بود که با تعجب و نگرانی به امیررضا نگاه میکرد.
امیررضا گفت:
_تو اینجا چکار میکنی؟!! برو خونه.
افشین گفت:
_داداشت چقدر برات مهمه؟ اون که بخاطر تو هر کاری میکنه.تو هم بخاطرش...
امیررضا نعره زد:
_دهان تو ببند آشغال
افسر پرونده از اتاق بیرون اومد و گفت: _چه خبره؟
به سربازی که مراقب امیررضا بود گفت:
_بیارشون تو.
امیررضا به فاطمه نگاه کرد و گفت:
_جان رضا برو خونه.
امیررضا و افشین رو بردن تو اتاق.
فاطمه همونجا روی صندلی نشست.به زمین خیره شده بود و اشک میریخت. حالش خیلی بد بود.بهتر که شد،دربست گرفت و رفت خونه.تو راه با پدرش تماس گرفت و جریان رو تعریف کرد.
-ببخشید بابا،شما بخاطر من خیلی اذیت میشین.
-دخترم،اگه مطمئنی کارت درست بوده پس قوی باش.شاید امتحانه که تا کجا پای ایمان و عقایدت میمونی.
-بابا،به رضا بگین من خونه م و پامو از خونه بیرون نمیذارم.خیالش راحت باشه.
افشین کسی رو مامور کرده بود بعد از اینکه با امیررضا درگیر شد و راهی کلانتری شدن به فاطمه خبر بده.
حاج محمود رسید.
این بار امیررضا با افشین تو اتاق کلانتری بود.حاج محمود نگاه گذرایی به افشین کرد و سمت امیررضا رفت.افشین به رفتار حاج محمود با پسرش هم با دقت نگاه میکرد.امیررضا تا متوجه پدرش شد، ایستاد و با احترام سلام کرد. حاج محمود پسرش رو بغل کرد و آرام نزدیک گوشش گفت:
_فاطمه گفت بهت بگم خونه ست و پاشو از خونه بیرون نمیذاره.خیالت راحت باشه.
افشین نمیشنید حاج محمود به پسرش چی میگه ولی دید که امیررضا نفس راحتی کشید.
حاج محمود از امیررضا جدا شد....
دومین اثــر از؛
#بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
🌸
🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸