eitaa logo
" کُنج حرم "
512 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
"بسـم‌ِ‌رَب" 🌿 به گفته ی شهیدمختارزاده: فقط تهش حواست باشه سربلند باشی پیش اون کسی که باید،جوابی برای گفتن داشته باشیم:) شرایط‌کپی‌‌ولِف؟‌ فور قشنگتره ولی حلاله 🙂 رفیق خواستی لف بدی صلوات فراموش نشه:) دعاگوی‌ماهم‌باش‌رفیقِ‌جان...
مشاهده در ایتا
دانلود
" کُنج حرم "
میتونید دور کاغذها رو یکمی بسوزونید یا با خودکار رنگی و.... تزیین کنید
بعدش اگر تونستید که پِرس کنید(بابت اینکه خراب نشه طی این ۹ ماه) اگر هم نشد با چسب دوربرگتون رو بپوشونید
میتونید همین برگه هارو روی دیوار یا درب ها مرتب بزنید میتونید یه سری عکس های کوچیک از شهدا هم چاپ کنید لابه لای دکورتون کار کنید.... میتونید هم با کنف و چفیه و پلاک و.... یه دکور خیلی قشنگ دربیارید
شرمنده انقد دخالت کردم رفقا....🌱 هرکسی حرفی، ایده و... ای داره ناشناس بیو کانال شنوای ایده های قشنگتون هستیم🥲🤍 بازم خیلی خیلی معذرت میخوام دخالت کردم التماس دعا یاعلی مدد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[وَأَنَاأَفْقرُالْفُقَرَاءِإِلَيْكَ] "ومن‌نيازمندترینِ‌ نيازمندان‌بہ‌توهستم:)"💛🕊 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️عمیقا معتقد به عدالت آموزشی بود در طول سه سال، ۳۱هزار کلاس درسی در کشور ساخت •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به وقت سلام اسلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام التماس دعای خیر یافاطمه الزهرا سلام الله علیها 🌿🌸 •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈•• https://eitaa.com/iguguo •┈••✾❀🕊🌱❀✾••┈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸 🌱🌸 🌸 ☘ پلیس اومد و هردو رو به کلانتری بردن. افشین از امیررضا شکایت کرد. تو راهروی کلانتری نشسته بودن.با خونسردی گفت: -خواهرت هم بخاطر تو هر کاری میکنه؟ امیررضا تازه متوجه شد، که افشین از اول نقشه داشته عصبیش کنه تا باهاش درگیر بشه.عصبانی تر شد ولی سعی میکرد آرام باشه.اما افشین دست بردار نبود.گفت: _بهتره فاطمه هم... امیررضا بلند شد و با پا محکم تو دهان افشین زد.دهان افشین پر خون شد. -اسم خواهر منو به زبان کثیفت نیار. -داداش!!! امیررضا و افشین سرشون رو برگردوندن. فاطمه بود که با تعجب و نگرانی به امیررضا نگاه میکرد. امیررضا گفت: _تو اینجا چکار میکنی؟!! برو خونه. افشین گفت: _داداشت چقدر برات مهمه؟ اون که بخاطر تو هر کاری میکنه.تو هم بخاطرش... امیررضا نعره زد: _دهان تو ببند آشغال افسر پرونده از اتاق بیرون اومد و گفت: _چه خبره؟ به سربازی که مراقب امیررضا بود گفت: _بیارشون تو. امیررضا به فاطمه نگاه کرد و گفت: _جان رضا برو خونه. امیررضا و افشین رو بردن تو اتاق. فاطمه همونجا روی صندلی نشست.به زمین خیره شده بود و اشک میریخت. حالش خیلی بد بود.بهتر که شد،دربست گرفت و رفت خونه.تو راه با پدرش تماس گرفت و جریان رو تعریف کرد. -ببخشید بابا،شما بخاطر من خیلی اذیت میشین. -دخترم،اگه مطمئنی کارت درست بوده پس قوی باش.شاید امتحانه که تا کجا پای ایمان و عقایدت میمونی. -بابا،به رضا بگین من خونه م و پامو از خونه بیرون نمیذارم.خیالش راحت باشه. افشین کسی رو مامور کرده بود بعد از اینکه با امیررضا درگیر شد و راهی کلانتری شدن به فاطمه خبر بده. حاج محمود رسید. این بار امیررضا با افشین تو اتاق کلانتری بود.حاج محمود نگاه گذرایی به افشین کرد و سمت امیررضا رفت.افشین به رفتار حاج محمود با پسرش هم با دقت نگاه میکرد.امیررضا تا متوجه پدرش شد، ایستاد و با احترام سلام کرد. حاج محمود پسرش رو بغل کرد و آرام نزدیک گوشش گفت: _فاطمه گفت بهت بگم خونه ست و پاشو از خونه بیرون نمیذاره.خیالت راحت باشه. افشین نمیشنید حاج محمود به پسرش چی میگه ولی دید که امیررضا نفس راحتی کشید. حاج محمود از امیررضا جدا شد.... دومین اثــر از؛ 🌸 🌱🌸 🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸 🌱🌸🌱🌸🌱🌸 🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸