مامورایهجعبهآوردنگذاشتنجلوبیبی
گفتنبیا
خانومگفتپسبابامکو؟
نشستجلوش
دروبازکرد...((:💔
منوتوییکهبزرگیموقتیمیشنویماینو...
دلمونآتیشمیگیره...
حالافکرکن...
جلوییهدختربچهسهساله...سربریدهباباشو
بزارن(:💔
خانومرقیهگفت..
دیدینبچهها
بابایشماهاباپاهاشونمیان
بابایمنباسرشاومده(:💔
یهمداحیبوداززبونخانومرقیهبهآقاامام حسینکمیگفت..
ایبابا...حکایتیشدهمویم(:
ای بابا...ببینکبودهبازویم...
بازویکبود...پهلویشکسته...
صورتسیلیخورده...(:
گفتببینبابامثلمادرشدم(:
گفتببینبابامثلمادرتفاطمهزهراشدم(:💔
باباتویهسالگیکمرمخمشد(:
باباازشهرکهداشتنردمونمیکردن...
توبازارشام..
دیدمکهمیفروشنیهگوشوارهو
باانگشترتو(:💔
انقدبراباباشخوند(:💔
انقدخودشوبرایسربریدهباباشنازکرد...
بیبیزینباومدسراغش...
هرچیصداشکردرقیهرو...
جوابنداد(:💔
دیدیرقیهجوابنمیده...(:
دیدسربابابغلشوآرومکنارباباشخوابیده(:
رفتهپیشباباش(:
اینجاستکمیگن...امانازدلزینبها(:💔