- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
دست میکشیدی روی کتاب ها ، حدودا گرد عمیقی روی پوست سفید دستت مینشست .
انگار سالها بود کسی کاغذ هارا زندانی کرده باشد .
بوی اوراق قدیمی و زرد شده اتاق را احاطه کرده بود .
از این قفسه به آن قفسه تمام محتویات کتاب ها جابهجا میشد
از اسم و رنگ و نقش تا موضوع و کلمات و ادبیات !
ولی یک چیز بین تمام آنها مشترک بود .
کسی تا به حال به چشم جهانی پر رنگ و بو به آن ها نگاه نکرده بود !-
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
به قفسه ی کتب انقلاب که رسیدم تراژدی عظیمِ بچه بسیجی بودن در ذهنم پر رنگ شد
هرچه فکر کردم چیزی جز « ساندیس خور بودن را با تمام تراژدی هایش دوست دارم » در ذهنم نقش نمیبست .
از آن مقوله های بود که دعا میکردی توهم در میان سکوت کوچه با افزایش ادرنالین خونت کاغذ های ممنوعه که به صورت اتفاقی که به نام اعلامیه بود را در زیر چادرت فشار دهی و با فریادِ « اوناهاش بگیرینش »
فاصله ی کوچه تا خانه را بدوی و حین دویدن اعلامیه هارا جایی مختوش کنی !..
« ارزش یک زن به نوازندگی و رقاصگی و بی ارزشی دیگری به پوشیدن چادر سفید و چنان رو گرفتن !»
بله این است تاریخ زمان مشروطیتِ ایرانمان!؛)
هدایت شده از مَحیــصآ
سعادت و شقاوت کشورها،بسته به وجودِزن است!
امام خمينی(ره)
همه چی خوب بود تا اینکه یادداشت هاشو تو کتابام وسط درس خوندن پیدا کردم !)))