یعنی باید قبول کنم یسریا الان تو باب الساعه ی نجف نشستن و دارن سیر میبینن پدر رو ؟! :)
یک سوره واقعه
یک سوره توحید
هفت مرتبه یا اللّٰه
بعدش هر چه از خدا میخواهید، بخواهید
خدا شاهده سرّی هست در این عمل
که نمیتوان گفت، سرتان کلاه نرود امشب ..
استاد فاطمی نیا
فرح بخش تر از هر چیزی دیدن کم حجاب هاییه که تو شب های قدر به پهنای صورت اشک میریزن !)
هدایت شده از - شهید امیرمحمد علیمحمدی ؛
فاش بگویم ، هیچکس جز آنکه
دل به خدا سپرده است ، رسمِ
دوست داشتن نمیداند .
- شهیدآوینی
خندهات،
صبح روز تعطیل است
وسط روزهای پرکاری
خندهات،
چند ثانیه مکث است
تا بفهمم که دوستم داری!
- محمدعلى_بهمنى
-
نشسته بود گوشه و حیاط و دفتر ابی رنگ همیشگیش را در دست گرفته بود .
فکر میکردم مثل همیشه مشغول نقاشیست .
بی پروا سمتش حرکت کردم و بالای سرش ایستادم .تابش افتاب روی موهای قهوه ای رنگش ملایم تر شد .
چشم چرخاندم و برخلاف همیشه اورا مشغول خواندن حرف های شاملو پیدا کردم ! شاملویی که عاشق ایدا بود .
شک نداشتم که متوجه حضورم شده بود .
دفترش را بست و بلند شد .
به دیوار خاکی رنگ حیاط تکیه دادم . قصد رفتن کرد ؛
- چی میفهمی از حرفای شاملو ؟ شاملویی که عاشق ایدا بود ؟
سمتم چرخید به زمین خیره شد
+ تو چی میفهمی از حرفای مولانا ؟ مولانایی که عاشق شد ؟
لبخند مهمان لب هایم شد . میدانستم مثل همیشه سر به سرم میگذارد
شانه بالا انداختم و به چشمان پشت موهایش خیره شدم
- مولانا ؟ مولانا عاشق نشد ، مولانا عاشق بود ؛ عاشق بود فقط عشقشو گم کرده بود .
سرش را بالا اورد و نگاهم کرد . نگاه قهوه ایش مبهم بود .
+ شاملو هم عاشق نبود ؛ شاملو همیشه عاشقه .
دفترش را در دست فشرد
- مثل تو ؟
اینبار نگاهش سرزنشگر بود . پر از حرف . پر از گلایه . پر از ترحم !
+ نه ... مثل تو !
حرفش تمام نشده بود که رفت !
رفت و من ماندم و شاملو . من ماندم و مولانا .
رفت و من ماندم و غزلی ناتمام .. :)!
هدایت شده از مسحور🇵🇸
دردِ دلِ من دواش میدانی تو...
سوزِ دلِ من سزاش میدانی تو...
من
غرقِ گُنه...
پرده ی عصیان در پیش!
پنهان چه کنم ؟ که فاش میدانی تو')