-
إِنَّاللّهوإِنّاإِلَیهِرَاجِعُون...
یتیم شدیم !:)
مراسمتشییعپیکرمطهرپدرشهیدمان
امشب،نیمههایشب.
مکان[نجف،کوچهپسکوچههایکوفه]
ارادتمندانلطفاهمراهخودسجادههایخونیبههمراهداشتهباشند . .
-
کتاب شهدا زیاد خوندم .
همه چیز یکسان بود .
سبک زندگی ، نوع حرفا ، رسم کارا ، همه چی !
ولی یچیزی خیلی فرق داشت .
وقتی تو بهشت زهرا میرفتم سر مزارشون و جلوی محل شهادت نوشته بود حلب ؛ یچیزی تو دلم فرق داشت .
یچیزی که من اسمشو گذاشتم ارادت .
ارادتی که نه حتی به شهدای مدافع حرم ، بلکه فقط به حلب دارم .
و حتی ارادتی که به عمار حلب دارم !:)
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
بین خیل عظیم جمعیت توجهم به صورت ناگهانی پرت او شد که با همسرش سمتمان قدم برمیداشتند .
با پیشنهاد بچه ها نامه ی کوچکی در آوردم و سمتش قدم برداشتم . لبخند زدم و نامه را دستش دادم .
اول خیال کرد مثل همیشه از همان ذکر های حجاب است و اوقات تلخی کرد .
به ناچار لبخند زد و کاغذ کاهی را از دستم گرفت .
از او دور شدم اما بچه ها هنوز مشغول فیلم برداری بودند .
غرق انتخاب سوژه ی بعدی بودم که صدای خنده اش را شنیدم !
چرخیدم و نگاهش کردم نامه به دست میخندید ! سرش را بالا آورد و نگاهم کرد . لبخند و زد و گرم تشکر کرد حتی همسرش هم چندین بار لفظ «ممنون خانم ها » را تکرار کرد .
به خاطر ندارم چیزی به این شدت خستگی کار هارا از شانه هایم برداشته باشد و خشنودم سازد !)