- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
بین خیل عظیم جمعیت توجهم به صورت ناگهانی پرت او شد که با همسرش سمتمان قدم برمیداشتند .
با پیشنهاد بچه ها نامه ی کوچکی در آوردم و سمتش قدم برداشتم . لبخند زدم و نامه را دستش دادم .
اول خیال کرد مثل همیشه از همان ذکر های حجاب است و اوقات تلخی کرد .
به ناچار لبخند زد و کاغذ کاهی را از دستم گرفت .
از او دور شدم اما بچه ها هنوز مشغول فیلم برداری بودند .
غرق انتخاب سوژه ی بعدی بودم که صدای خنده اش را شنیدم !
چرخیدم و نگاهش کردم نامه به دست میخندید ! سرش را بالا آورد و نگاهم کرد . لبخند و زد و گرم تشکر کرد حتی همسرش هم چندین بار لفظ «ممنون خانم ها » را تکرار کرد .
به خاطر ندارم چیزی به این شدت خستگی کار هارا از شانه هایم برداشته باشد و خشنودم سازد !)