eitaa logo
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
91 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
24 فایل
🌱_در‌پی‌یافتنِ‌حقیقتِ‌طریقتِ‌بشریت ! متوسل‌به‌ایه‌ی‌۲۸۶‌سوره‌ی‌بقره - . شاید مذهبی ، شاید ادبی ، شاید سیاسی و شاید فرهنگی ! ایهام ؛ ارایه ایست که یک معنی نزدیک دارد و یک معنی دور و اغلب معنی نزدیک آن برداشت می‌شود. -گروه‌فرهنگی‌مهتدین‌؛ @MOHTADIN128 -
مشاهده در ایتا
دانلود
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
چیزی که قراره پسفردا تو رزومه ی کاریم بنویسم :
می‌گفت خدا از ما بندگی میخواد ، نه عبادت .. وگرنه شیطان ۶ هزار سال عبادت کرد :))
و حسرت شدیدی که به حال اونایی میخورم که به اراده ای بهشت زهرا پیش شهدان ! ؛)
وقتی عرشیای سریال شمعدونیو بعد از چند سال دیدم و خیلی بزرگ شده بود .. احساس پیری کردم ؛!-
عجیب غریب بودن خونه های ولنجک <<<<<<<
‌ما کوچکیم ؛ آنقدر که قدمان ‌به آن افق‌های بلـند که مقصد ‌نگاه عاشقانه‌ی شما بود ، نمی‌رسد . ‌ما دوریم ؛ آنقدر که به خودمان اگر ‌باشد ، تا آخرین روز جـهان هم که ‌عمر کنیم ، به مقصد نمی‌رسیم . ‌ما نابلدیم ؛ آنقدر که اندکی درست ‌پیش می‌رویم و فراوان راه گم ‌می‌کنیم. ‌اما، امیدوار هم هستیم به ‌مهربانی شما که باخبرید از جوانه‌ی ‌دوست‌داشتن‌تان که روییده میان ‌قلب‌هایمان، و به مهربانیِ پروردگاری ‌که امید شما بود . . امیدواریم به قد کشیدن ، ‌نزدیک‌شدن ، راه‌یافـتن . .
کربلا نرفتن سخت است . . کربلا رفتن سخت تر !
هدایت شده از [‌ پَناه ]
_ولی تهش هیچی،قیمه‌ی امام حسین نمیشه:)
زن ، زندگی ؛ شهادت !.
- نشسته بودم به خواندن . کتاب در دست هایم باز بود و نگاهم روی سطر ها میچرخید . " باید مواظب باشی ، مواظب دلت ، دل پاکت ! باید مراقب باشی علاقه هات حتی به دوستانت از سر زیبایی و ظاهر بینی نباشه . عشقی که برای این جهان باشه به قول خودتون جوونا از یه جایی به بعد دیگه راضیت نمیکنه ! دیگه حال نمیکنی ! " سرم را بالا اوردم و نگاهم با چشمانت ملاقات کرد . خیره به من بودی . با فاصله ای دور ، چشمان من ضعیفند و مرا خشنودی مصرف عینک نیست . ولیکن مطمعنم مرا نگاه میکردی ! خیره ات شدم . منِ فراری از نگاهت ، مستقیم در چشم های پر حرفت خیره شدم . محتاج آن بودم که کتاب را بیاورم و نشانت بدهم و بگم میبینی ؟ میبینی ؟ من اینجوری نیستم . من نمیبینم ظاهرت رو ! ولی نشد . نباید میشد . سرم را پایین انداختم . ابیات فاضل در ذهنم با فونتی بولد نوسته شده بودند . " از سخن چینان شنیدم اشنایت نیستم ، خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !" نفسم را از حبس ازاد کردم و سرم را دوباره بالا اوردم . نبودی . نفسم حبس شد . برای دوباره دیدنت خیلی زود دیر شده بود ؛!