از یاد ببر قصه ما را هم از امروز!
درباره ما هرچه شنیدی، نشنیدی...
- فاضل_نظری
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
-
روی میز گذاشتمش و غبار های روی سطحش را با نفسی پراکنده کردم .
نوار اول را با احتیاط و ذوق درونش جا دادم و دکمه ی پخش را فشردم .
صدای تکان خوردن اجزای داخلی اش می آمد ولیکن نوار نمیچرخید !
صدایم را صاف کردم و از تنها کار بلدِ آن حوالی درخواست کمک کردم . ضبط شناس نبود ، ولی به سبب نیازهای دهه ی پنجاه و شصت ضبط را خوب میشناخت.
به اتاقم آمد و سعی کرد راهش بندازد ؛ منتها هرچه کردیم نوار خوانِ ضبط کار نمیکرد.
با غمی گین و روحی رنجور روی صندلی اتاق نشستم و بیخیال و خسته به او نگاه کردم .
صورتم را که دید دست برد و به ناگاه دکمه ی رادیوی ضبط را روشن کرد .
صدای به هم ریخته ی امواج که در گوشم پیچید کلافه تر دستم را روی گوشم قرار دادم و زیر لب غر زدم .
پیچ مگاهرتز و طول امواج را کمی چرخاند و آخر سر صدای ارامِ مردی در ضبط پیچید .
دستانم را آرام از روی گوش هایم برداشتم و به صدای زنانه ای که حالا با مرد صحبت میکرد گوش دادم .
انقدر مبهوتِ داستان شده بودم که حتی متوجه رفتنِ او نشدم .
پشت میز نشستم و پیچ طول موج را جابهجا کردم . شنیدن ملودی موسیقی سنتی ، همان چیزی بود که کالبدِ خسته ام طلب میکرد؛) .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
شعرای امیدِ مهدی نژاد >>>>>
شُعرایی که واقعا خوبن ولی ناشناختن >>>>>
سألني أحدهم:
هل بقي شيئٌ جميل في هذه الحياة ؟
وانا عندما تذكرتُ عينيكَ
قلتُ له : بقي الكثير...
ازم پرسید:
دیگه چیز قشنگی تو این دنیا مونده؟
منم یاد چشمای تو افتادم و
گفتم: خیلی چیزا...
#تازی_محبوب
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
امروزواینحرفها .
اقتدار چادر سرم رو اونجا حس کردم که موقع راه رفتن توی پارک اگه چند نفر داشتن صحبت میکردن و میخندیدن موقع رد شدنم ساکت میشدن ،
و این حس اقتدار >>>>>>>