- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
برنامه ها آن طور که باید پیش نرفته بود و همین باعث کلافگی شدیدم گشته بود .
روبروی مسجد منتظر پدر ایستاده بودم که خانمی صدایم زد .
حوصله ای برای پاسخ دادن نداشتم ولیکن لبخندی روی چهره ام نشاندم و سمتش چرخیدم
- شما اون گیره هارو دادین به بچه ها ؟
منتظر هرگونه انتقادی بودم ، جمله هایی مثل چقدر بی برنامه بودید ، چقدر کارتون نامنظم بود ... همه را در ذهنم ردیف کرده بودم
- دستتون درد نکنه ، اجرتون با حضرت معصومه بچه ها آنقدر خوششون اومده بود ... اصلا انتظار نداشتیم .
آب روی آتش ریخته بودند انگار .
تمام عصبانیتم به آنی فروریخت ، جایش را لبخندی عمیق پوشاند ... بعداً به گوشم رسید که خیلی های دیگر هم از اینکار استقبال کردند !؛)