eitaa logo
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
92 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
24 فایل
🌱_در‌پی‌یافتنِ‌حقیقتِ‌طریقتِ‌بشریت ! متوسل‌به‌ایه‌ی‌۲۸۶‌سوره‌ی‌بقره - . شاید مذهبی ، شاید ادبی ، شاید سیاسی و شاید فرهنگی ! ایهام ؛ ارایه ایست که یک معنی نزدیک دارد و یک معنی دور و اغلب معنی نزدیک آن برداشت می‌شود. -گروه‌فرهنگی‌مهتدین‌؛ @MOHTADIN128 -
مشاهده در ایتا
دانلود
کوتاهش کنیم ، شبِ دوم محرم ماه ۱۴۴۵ .
هر بلایی سرتون میاد ، اعمال خودتونه . خدا مگه چی میرسه بهش بخواد شمارو بچزونه؟ آدم باید تو بلایا شکرگذار باشه ! سید الشهدا علیه السلام بلاش بالاترین بلاست ، اصلا در اصل بلای پیغمبر بوده ! یعنی پیغمبر رو دارن با این بلا امتحان میکنن . حالا به هر حال این بلا نازل شده ولی خدا به واسطه ی اون خیری عظیم رو به کل جهان تا زمان ظهور داده :) اما اصل استفاده از این بلا مثل اون شدنه ، سوز کشیدنه ، همرنگ امام حسین شدنه . . - حجت الاسلام عالی
" حسین رحمت الواسعه است ؛ " - حجت الاسلام عالی
تجربیات امشبُ اما مطلع نیستم که باید ببریم تو کتاب مکشوفات یا پارگراف کنیم و بذاریم اینجا که سوزِ دلامون بیشتر بشه ،
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
۳۴ دقیقه نوازش گوش رو از دست ندید :) * از همین حالا بابت صداهای اضافی عرضِ پوزش
تا کی باید گردن بکشیم و بگیم جاهل با لیدر فرق داره ؟
پیچیده شمیمت ، همه‌جا‌یِ تَن بی سَر . چون شیشه‌ٔ عطری که سرش گم شده باشد . .
- تشنگی هنوز کامل به کالبدم چیره نشده بود اما حسش میکردم . از مادرم پرسیدم سفاخانه کجاست و در جواب تنها گفت بیرونه ، برای من هم بیار ! بلند شدم بدون کیف و کفش . حرکت کردم سمت خروجی از خادمین هم جویا شدم و همان پاسخ را گرفتم البته با کمی اغراق ، که همینجاست . با خیالِ همینجا بودن برنگشتم تا کفش هایم را بردارم . از کنار پرده ی مشکی نگاه کردم و سقاخانه را با فاصله ای متوسط پیدا کردم . زمینِ موکت شده همانجا تمام شده بود و باقی راه خاک بود . نگاهی انداختم و قید تشنگی ام را زدم قصد کردم برگردم که یادِ تشنگی مادرم افتادم ؛ مرددشدم و با یک تصمیم ناگهانی پایم را روی زمینِ خاکی گذاشتم و حرکت کردم . آنطور نبود که تابه حال روی زمین خاکی راه نرفته باشم اما انگار چیزی مرا منع میکرد . قدم هایم را آرام و با احتیاط برداشتم ؛ سنگ ها پایم را می‌میدریدند. به سقاخانه رسیدم و بعد از گرفتن دو بطری آب بازگشتم . راه برگشت دردناک تر بود . موکت را که لمس کردم بازدمم حبس شد . زینبِ حسین -ع- چطور آنهمه خار مغیلان را رد کرده بود و ابو فاضل چطور غمِ نگاهِ کودکان تشنه ی آب را تحمل کرده بود ؟ . .
خب اومدم اعتراف کنم ، با تو دلم رو صاف کنم ؛
از گریه برای تو خوشم می آید :)