هر چقدر بیشتر فکر میکنم میبینم کلِ محرمو باید پاراگراف کنم بذارم اینجا *
زنگ زده بود که حرم هستم و سلام بده ؛ نبودم ، به جایم تلفن را جواب داده بودند و سلامی که من باید میدادم را غصب کرده بودند .
صفحه چتش را که باز کردم از گنبد عکس فرستاده بود و نوشته بود داشتم اینجا راه میرفتم یهو به یادت افتادم ؛
و برای دلی تنگ چه چیز دلنشین تر از دیدن رخِ محبوب ؟ . .
به خودم که نگاه میکنم ، انقدر غرقِ محرمِ اربابم که گاهی از کارها و مسئولیت هایم غافل میشوم ؛