eitaa logo
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
93 دنبال‌کننده
1هزار عکس
145 ویدیو
24 فایل
🌱_در‌پی‌یافتنِ‌حقیقتِ‌طریقتِ‌بشریت ! متوسل‌به‌ایه‌ی‌۲۸۶‌سوره‌ی‌بقره - . شاید مذهبی ، شاید ادبی ، شاید سیاسی و شاید فرهنگی ! ایهام ؛ ارایه ایست که یک معنی نزدیک دارد و یک معنی دور و اغلب معنی نزدیک آن برداشت می‌شود. -گروه‌فرهنگی‌مهتدین‌؛ @MOHTADIN128 -
مشاهده در ایتا
دانلود
چه خبر از خلخال پایِ یهودی ؟ چه خبر ازموهایِ مهسا امینی ؟
امروز که همش جدی گذشت ، بذارید پس باقیشم بگم .
تا حالا به مرور سهل انگاری دیدید ؟ از نوع حجاب استایل ها ! توی یکی از این کانال های ایتای خیلی مذهبی عضو بودم ، ادمینش به واقعیت یا به غیر اهل قم بود و شدیدا مقید ! مدتی که گذشت دست هاش به عکسا اضافه شدن ، بعد از اون انگشترای مختلف . یه مدت کمی که گذشت جریان تبدیل شد به عکس گرفتن از سایه اش و بعد هم عکس گرفتن تو آینه با دوربین به صورتی که چهره معلوم نبود . هنوز سینِ پست به تعداد اعضا نرسیده بود که عکس بعدی با همان دوربین ، همان پرستیژ و همان آینه گذاشته شد ، منتها اینبار با نیم رخی از چهره ! شک ندارم که مدت کمی میشود تا چهره ی اورا با ارایش ببینم . . . شقایق نویی نشویم ؛
بگو دلواپسیمو چیکار کنم ؟ . .
هرچه‌ هیکل‌ بزرگ‌‌ کنی‌ که‌ انسان‌ نمی‌شوی . . انسانیت‌ مربوط‌ به‌ داشتنِ بزرگواری‌هایِ‌ اخلاقی‌ است ؛ -آیت‌الله‌حق‌شناس
هدایت شده از روسری هیلان ♡
وقتی که با خدا معامله کردی، خودش طرف حسابِ بقیه‌اس .
شده است حرف شود بغضِ گلو و برباید قلبی ؟ شده است رخ به رخ مردم این شهر شوی خیره به چشمانِ عدو و بسرایی شعری ؟ شده است حقِ خودت را ندهند و تو فقط بینی خودت را که مقاوم بهشان میخندی ؟ شده است در پسِ یک کوچه ی تنگ ، زیر پای مردی ، یا به واقع نامرد (!) بکشی چادر خود را که نبازی رنگی ؟ شده است هیچ نیابی مردی که به ریسمان بکشد گردن هر نامردی ؟
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
به کمپینِ شیرکاکائو نذری بدهیم بپیوندید ؛
[ روایت ماه و آه ] کیسه ی پر از شیر کاکائو را که روی میز گذاشتند چشمان همه‌یمان برق زد . تک تکمان شیر کاکائو دوست داشتیم و تنها ۱۸ عدد برایمان آورده بودند . اول تصمیم گرفتیم ببریم مهدکودک که با نظر مسئولمان منتفی شد . ماهم نامردی نکردیم و نفری یکدانه برداشتیم و گذاشتیم برای خودمان . تصمیم گرفتیم شیر ها که تمام شد به بچه ها شیر کاکائو بدهیم . چند دقیقه ای از روضه گذشته بود که مادری را همراه دختر کوچک چادر به سرش دیدم . سمت ما می آمدند ، دلم تاب نیاورد ، خودم شیر کاکائو را برداشتم و رفتم سمتش شیر را ازم گرفت ؛ نگاه کردم در چشمهایش ، نگاهم تار بود . تصویرش را واضح نمیدیدم . - میشه بغلت کنم خاله ؟ خجالت کشید و روبرگرداند ، مادرش خندید . پرده ی چشمانم هر لحظه تار تر میشد .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
به کمپینِ شیرکاکائو نذری بدهیم بپیوندید ؛
[ روایت ماه و آه ] لیوان های آب تمام شده بود و هرچه به مسئولین خبر می‌دادیم فرقی نمی‌کرد ، بچه ها خسته ی بازی و تشنه ی آب بودند و هرکدام از دور اطراف کلمن آب را دید می‌زدند که شاید لیوان پیدا کنند . یکی اما جلوتر آمد - خاله اب نداریم ؟ شرمم امد . - آب داریم لیوان نداریم خاله . سرش را پایین انداخت و لبش را گزید ، سرم را پایین انداختم . من که بودم که مهمان اباعبدالله را تشنه نگه می‌داشتم ؟