- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
امروز ، اینجا ، بیت رهبری ! ۱۰.۸.۰۲
از شب قبل ، عجیب به دلم افتاده بود که نمیشود ، حسش میکردم که قرار نیست بروم . خون ، خون نداشته ام را میخورد .
صبح ساعت شش روبروی مدرسه بودم با تمام کتاب های درسی و از کل وسایل هایم یک روسری ! بدون شناسنامه و پوشیه و دفترچه و رضایت نامه .
تکاپوی بچه هارا میدیدم ، ولی به روی خودم نمی آوردم ، حسرت میرفت که در گلویم حلقه بزند . .
نفس عمیق کشیدم و در جواب معاون مدرسه گفتم که یعنی اگر گریه کنم مرا می برید ؟ خندید
چند نفری از بچه ها هنوز نیامده بودند و خانم معاون تلفن به دست دنبال تک تکشان میگشت . ناخودآگاه تلفن را قطع کرد و سمتم چرخید ، کمی نگاهم کرد و بعد بی حرف طرف اتاق مدیر رفت .
بیخیال بلند شدم و رفتم بالا ، کتاب روانشناسی را گذاشتم و از سرمای کلاس پایین برگشتم .
- میخوای بیای ؟
حسرت چند دقیقه ای میشد که در گلویم حلقه زده بود
- میشه مگه ؟ کارت به اسم یکی دیگست !
- اره میشه ولی ریسک داره شاید رات ندن تو شایدم نبینن و بفرستنت بری تو
نفس در سینه ام حبس شد
- ریسکش برات مهم نیست ؟ میری ؟
حسرت هنوز در گلویم بود ، آنقدر که نمیتوانستم حرف بزنم با سر جواب دادم که بله
اشاره زد که تا کپی شناسنامه ی فرد قبلی را میگیرند برو و چادرت را بردار
زمانی که سوار ون شدم تا زمان ورود به بیت تنها صحنه ایست که بخاطر دارم ، حیران ، تنها ، شگفت زده و مملو از لبخند .
صدای مردم ، همراه با هم و تصویر مردی که در تمام زندگی ام ستایشش میکردم . .
و بعد همه چیز سیاه شد ، من بودم و چادر دوستم که جلوی چشمانم را گرفته بود و چشمانی غرق بهت !
نمیدانم برای بار چندم بود که بهم اثبات شد اگر او بخواهد میشود . .
خدا مارو برد برد برد رسوند به جایی که حتی حاج مهدی رو هم تو محضر یار ببینیم ")
کی تو خیابون ، حاج مهدی رو با کیفیت فول اچ دی دید و امضا نگرفت ؟ بله من
دهه هشتادیا ؟ همونایی که موقع رفتن حضرت اقا انقدر شلوغ کردن که فیلماشونو پخش نمیکنن
دهه هشتادیا ؟ همونایی که صدای دختراشون تو بیت به صدای پسراشون غالبه . .
ما فقط در راه خدا باید
بجنگیم نه به خاطر ثروت
نه هوای نفس !
- شهید همت .