•
سلاماً علی من حاربَوا الیل
و عِند الصّباح بالاکفانِ قد عادوا..
سلام بر کسانی که شب را میجنگند
و صبح هنگام، با کفن باز میگردند..!
#تازی_محبوب
تَقسیمِ شآدئ هآئِ خود میآن سِیلِ مُشکِلآت مَردُم اَز اَفضَل تَرینِ کآرهآستّ .
نامت مُحمد؛ لقبتامین آخرین فرستادھٔ
خدا بر زمین تبارک اللّٰھ احسن الخالقین !
- پیامبری ات مُبارک کہ روحِ انسانیت را
در باغ جان ها شکوفا کردۍ .
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
عَلقَمهِ ... چهِ میکُنئ بآ چِشمّ ؟
ء_.
بدن خسته اش را به دست زمین وسیع سپرد و به دوستانش چشم دوخت که خسته تر از او به سمتش قدم برمیداشتند .
چشم به اروند دوخته بود که صدای ارام دوستش اورا به خود کشاند
- قبله کدوم وره ؟
سر چرخاند و نگاهش کرد طولی نکشید که با به یاد اوردن جهتی که آن مردِ سردآر نماز خوانده بود قادر به پاسخگویی شد
+ مستقیم یه ذره مایل به راست
دختر سرش را ارام تکان داد و عزم رفتن کرد
+ میخوای نماز بخونی ؟ وایسا بیام
قیام کرد و همراه دختر همقدم شد
نگاهش اینبار به مکانی افتاد که آن مردِ سردآر نماز خوانده بود
مکانی صاف و یکدست میان حصار ها .
+ اونجا بخونیم ؟
با تایید دوستش ارام قدم برداشتند و کفش هایشان را از پا رهانیده و به صلاه بر روی خاکِ علقمه مشغول گشتند
گوش به مداحی روح نوازی سپرده بودند که همان مرد روبرویشان ایستاد
- اگه نمازتون تموم شده ممکنه من نماز دوممو بخونم ؟
هردو به سرعت سر تکان دادند و قیام کردند
هنوز کامل به حرکت نیوفتاده بودند که صدای مرد آنهارا متوقف کرد
- اینجا جاییه که شهید محمد احمدی جوان نماز حاجت میخونده
هردو سر جایشان میخکوب شدند
هیچکدام را میل حرکت نبود
کالبدش توانایی نگه داری روحش را نداشت و این شد که جسمش روی عرضِ خدا سقوط کرد و چشم هایش زبان باز کرده و گونه هایش را اب میدادند
قامت مرد را بار دیگر بالای سر خود ملاقات کرد
مرد به یکباره خم شد و سنگ کوچکی را در دستانِ دختر گذاشت
- نمازاشو با این میخونده
از آن پس بود که آن سنگ شد جزوی از وجودِ خاکی دختر
شد تمامِ دختر
حالا میدانست با دعوتنامه ی چه کسی قدم در آن سفر گذاشته است
او آنهمه راه امده بود که هدیه اش را بگیرد و برود !__؛
- نریمانی --1702093053_665192283.mp3
زمان:
حجم:
14.5M
منم یه مادرم . . پسرمو دوسش دارم ! :)
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
ء_. بدن خسته اش را به دست زمین وسیع سپرد و به دوستانش چشم دوخت که خسته تر از او به سمتش قدم برمیدا
اینهآ که گفتم قصه ای بود که با شاهرگ هایم تجربه اش کردم
از تو کتاب ها مهمان اینجا نشده است !___
- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
چنتا الهی به رقیه میگید یه مسئله ای جور بشه انشالله ؟
مثلا بشه و بیام دستبوسی آقآ )))