- إیـــــــهامٓ - 🇵🇸
-
از میان خیل جمعیت خودم را به او رساندم و با لبخند کنار پایش زانو زدم با چشمان معصومش خیره ی صورت مشتاقم شد
آرام دستش را فشردم و گفتم میتونم ازت عکس بگیرم ؟
سرش را آرام تر تکان داد که بله ! دوربین را بالا آوردم و از صورت ماهش عکس گرفتم
موهایش را بوسیدم و از او اجازه خواستم تا تن نحیفش را به آغوش بکشم
با شنیدن جواب مثبتش با شوقی فراوان کالبدش را بین بازوانم مادرانه فشردم و عطر پاکش را به عمق ریه هایم فرستادم
از جا برخاستم و بار دیگر نگاهش کردم خستگی از نگاه کودکانه اش میبارید اما ذوقی کودکانه در پی شیرینی درون دستش به ولوله افتاده بود !)
-
امروز موفق به دیدار آرتین سلحشور گشتیم !؛
دهخدا تجربهی عشق ندارد، ورنه
معنی مرگ و جدایی به یقین هر دو یکیست!(: