عید غدیر رفتیم اونجایی از شهر که جشن گرفته بودن، جمعیت خیلی زیاد بود و صفِ گرفتن نذری شلوغ، برنامههای جشن هم بیشتر واسه سرگرم کردن کودک و نوجوان بود؛
وقتی اول مسیر یه آشنایی رو دیدم که دوست نداشتم ببینم، بیقرار شدم و اون جمعیتِ عظیم منِ درونگرا رو مضطرب و ناآروم کرد😵💫
داشتیم از وسط شلوغیها برمیگشتیم که یهو متوجه خلوتیِ یه تیکه از مسیر شدم، چشمم خورد به تابلوها، همونجا وایسادم، تابلوها رو نگاه کردم و از چندتاشون عکس گرفتم؛
وسط اون اضطراب و بیقراری، دیدن اون نقاشیهای قشنگ یه لبخند نشوند رو لبم و یه آرامش هم به دلم🙃
یه کاش هم با یکم حسرت اومد تو ذهنم: کاش من هم اونقدر هنرمند بودم که بتونم همچین تابلوهایی بکشم:)
خوابیدن تو شب هم نعمتیه واسه خودش؛ هزار تا خواب تو روز، جای یه خواب باکیفیت شب رو نمیگیره🤌🏻
این رو احتمال داره فقط اونهایی که ساعت خوابشون برعکس میشه و بعد از یه عالمه تلاش دوباره میتونن درستش کنن و شب رو بخوابن درک کنن😔😂
بعضیوقتها واژهها تو گلوم گیر میکنن؛
نمیدونم چی باید بگم و چهطور باید بگم و به کی باید بگم ولی میدونم دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم:)
این منم!
وقتی دیوار اعتماد بین آدمها بریزه، میشه دوباره ساختش؟ -دیالوگ
هیچ کس نمیدونه تو مغز طرف مقابلش چی میگذره...
-دیالوگ
امروز با دو تا از همکلاسیهای دبیرستانم رفتیم بیرون و فهمیدم تقریباً تنها کسایی که از بین بچههای مدرسه سینگل موندن ما سه تاییم😔😂
بقیهی بچهها بعد از کنکور یه جوری زدن تو کار ارتباطات که اصلاً وقتی شنیدم برگام ریخت😂💔
خب فکر کنم دوباره باید خوندن سوره فتح، دعای چهاردهم صحیفه سجادیه و دعای توسل رو شروع کنیم😁✊🏻
داشتم به این فکر میکردم که خب خداروشکر این بار استرس جنگ رو نگرفتم تا این که با واکنش معدهام روبهرو شدم و فهمیدم استرس گرفتم فقط خودم خبر ندارم😂💔