یه روز بهت گفتم، بنظرت وقتی یه گلبرگ از گل کنده میشه، گل بیشتر اذیت میشه یا گلبرگ؟ اون لحظه بهم خندیدی، اما بعدش یه دستِ گل از بینِ گلای ریزی که رو به رومون بود برات گلچین کردم و گفتم: از نظرِ من گلبرگ بیشتر اذیت میشه، چون گلبرگ نمیخواسته که از گل جدا بشه اما طبیعتش دل کندن از گل بوده، توهم گلِ منی، گلی که طبیعت یه روز ازت جدام میکنه، میسپارتم دستِ باد.. اما دلم میخواد تو، تو زمینِ خودت ریشه کنی، بقدری ریشه کنی که هیچکس نتونه از جا درت بیاره
میخواستم آینهات باشم.تا ببینی چقدر زیبایی،و دست از غمگین بودن برداری.بعد فهمیدم غمت هستم.
منم که زیبایت کردهام، و منم که باید ترکت کنم.
خب میدونی همیشه اون چیزی که انتظار داشتم اتفاق بیوفته،اتفاق نیوفتاد.همیشه اندازه تلاشم به نتیجه نرسیدم و بعدش فقط خودمو قانع کردم نه تو تلاشی نکردی،همیشه در حال مقایسه کردن خودم بودم و هیچوقت نتونستم اونجوری که خودم دوست دارم کاری رو انجام بدم