گذشتهای که حالمان را گرفته اَست،
آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را بهم می زند چه زندگی خوبی.
_صادق هدایت
روبه روی من ایستاد، جوری حرف میزد که انگار قلب در سینه ام نداشتم
میگفت واژه ی عشق و احساسات برای من نامفهوم است.
نمیدانم چی بگویم مگر او چشم هایم را نمیدید که هزاربار قربون صدقش میرفتن؟ مگر او شب های تاریکم را نمیدید که چگونه تنها اشک میریختم؟ مگر او زمانی که داشتم با تمام جونم تلاش میکردم وهرگز نتونستم به خواستم برسم و دید؟ او چگونه میتوانست اینقدر بی رحم باشد؟ من توسط او در بدترین زمان، زمانی که درد قلبم را مچاله میکرد و سختی روزگار کمرم را میشکست، زمانی که من به بودنش کنار خودم نیاز داشتم رها شدم اما درد و رنج خود را برای کسی نشان نمیدادم، چون میدانستم کسی احوال مرا درک نمیکند
_نوشته ی من برای کسی که مرا ستاره نامید.
اگر روزی تصویرت در ذهنِ من خراب شد بدان من بسیار تلاش کردم تا تورا با تمام عیب هایت دوست داشته باشم...