هدایت شده از ⋆ Suspension ⋆
در سرم غوغاییست که فریادهایش منم
دریاچهایست که خشکیاش منم
و جنگیست که شکستخوردهاش منم
الینا تاجالدین
خدایا... تو بگو من حالم را به چه کسی بگویم؟ مگر غیر از تو کسی هست که بتواند کمکم کند؟
به که بگویم دلم سنگینی میکنه، انگار بندبند وجودم درد میکند. به که بگویم خستهام؛ آنقدر خسته که دلیل اندوهم آنقدر زیاد شده که حتی حوصلهی تعریف کردنشان را هم ندارم.
به که بگویم این روزها دلم آرام و قرار ندارد؛ انگار هر روز بارِ نادیدهای روی شانههایم سنگینتر میشود. ذهنم لحظهای از فکر کردن نمیایستد و قلبم مدام بین امید و نگرانی سرگردان است.
خدایا... این روزها حوصلهی حرف زدن ندارم؛ حوصلهی آمدن، رفتن، ادامه دادن... حتی حوصلهی زندگی کردن هم ندارم.
میبینی؟ منی که همیشه با تو حرف میزدم، به دادم برس به داد دلم.
تو بهتر از هر کسی میدانی در وجودم چه میگذرد. میدانی چه چیزی لبخند را به صورتم برمیگرداند و حتی بهتر از خودم میدانی چرا اینقدر غمگینم.
خدایا، اگر این روزها سخت میگذرد، اگر دلم زیر بار فکرها خم شده، خودت دستم را بگیر.
کمک کن زندگی راحت تر از گلویم پایین برود و امید دوباره در دلم جوانه بزند.
خدایا کمک کن زندگی کنم...
_ستاره★