خدایا... تو بگو من حالم را به چه کسی بگویم؟ مگر غیر از تو کسی هست که بتواند کمکم کند؟
به که بگویم دلم سنگینی میکنه، انگار بندبند وجودم درد میکند. به که بگویم خستهام؛ آنقدر خسته که دلیل اندوهم آنقدر زیاد شده که حتی حوصلهی تعریف کردنشان را هم ندارم.
به که بگویم این روزها دلم آرام و قرار ندارد؛ انگار هر روز بارِ نادیدهای روی شانههایم سنگینتر میشود. ذهنم لحظهای از فکر کردن نمیایستد و قلبم مدام بین امید و نگرانی سرگردان است.
خدایا... این روزها حوصلهی حرف زدن ندارم؛ حوصلهی آمدن، رفتن، ادامه دادن... حتی حوصلهی زندگی کردن هم ندارم.
میبینی؟ منی که همیشه با تو حرف میزدم، به دادم برس به داد دلم.
تو بهتر از هر کسی میدانی در وجودم چه میگذرد. میدانی چه چیزی لبخند را به صورتم برمیگرداند و حتی بهتر از خودم میدانی چرا اینقدر غمگینم.
خدایا، اگر این روزها سخت میگذرد، اگر دلم زیر بار فکرها خم شده، خودت دستم را بگیر.
کمک کن زندگی راحت تر از گلویم پایین برود و امید دوباره در دلم جوانه بزند.
خدایا کمک کن زندگی کنم...
_ستاره★
هدایت شده از درماندگیِ اموخته شده
هیچی دیگه تو زندگیم لذت بخش نیست حتی عادی ام نیست فقط کسل کننده ، پر از سردرگمی و کلافگی شده
هدایت شده از I don't know
ستارهها را دوست دارم، چون هیچکدام درباره دیگری قضاوت نمیکنند
گیر افتادم بین جسمی که دیگه جون ادامه دادن نداره و ذهنی که هنوز میخواد برای آخرین بار تلاش کنه.
بعضی از راهها را با اطمینان قدم نمیگذاری؛ بلکه با یک تصمیم اشتباه یا یک امید ناچیز شروع میکنی. مدتی که میگذرد، دیگر نمیدانی در حال رسیدن به چیزی هستی که همیشه آرزویش را داشتی یا فقط داری دورتر و دورتر میشوی.
هر قدمی که برمیداری، انگار بهایش را با تکهای از وجودت میدهی. بعضی از مسیرها نه میتوانی برگردی، نه میتوانی بایستی و همهچیز را ول کنی، و نه میتوانی با یقین ادامه بدهی؛ چون هیچ نشانهای نیست که بگوید این راه، ارزش تمام چیزهایی را که از تو گرفته، داشته است.
بدترین بخشِ ماجرا این نیست که خستهای یا هیچکس کنار تو نیست؛ بدترین بخش، زندگی کردن با تردیدی است که هر شب کنارت میخوابد و هر صبح قبل از تو بیدار میشود و آنقدر روی شانههایت سنگینی میکند که به تمام تواناییها و تمام وجودت شک کنی و مدام از خودت بپرسی: «اگر از همان اول اشتباه انتخاب کرده باشم، چه؟» «اگر تمام این درد فقط نتیجهی یک تصمیم غلط باشد، چه؟»
_ستاره★