اعصابخردکن است وقتی میگویند:
ناامید نشو، جا نزن...
آنها نمیدانند که گاهی آنقدر در خودت فرو میروی که کلمهی امید، خندهدارترین کلمهای است که در آن لحظه میشنوی. همیشه کلمهی امید برای من غریبه و دور بود؛ چیزی که هیچوقت نتوانستم واقعاً لمسش کنم.
من برخلاف آنها، از امید بیزارم.
من مثل کسیام که میان خاکسترهای خاموش، دنبال ذرهای گرما میگردد؛ کسی که همیشه دنبال یک نشانهی کوچک میگرده، شاید چیزی که ثابت کند هنوز هم میشود، هنوز نوری هست، هنوز چیزی باقی مانده...
و در لحظاتی که در جستوجوی بارقهای از گرما، خاکسترها را با دستهای خسته و زخمی کنار میگذاشتم، چیزی پیدا نکردم؛
نه روشنایی،
نه گرما،
هرچه بیشتر میگشتم، کمتر مییافتم. انگار تمام چیزی که زیر آن خاکسترها برای من پنهان شده بود، فقط درد بود.
من همیشه جز سرما، اضطراب، غم و سکوتی که هر لحظه عمیقتر میشد، چیزی پیدا نمیکردم.
تمام لحظههای زندگیام همین بود؛ جستوجویی بیپایان برای چیزی که هر بار، کمی دورتر از قبل به نظر میرسید.
امید برای من دردناکترین چیز دنیاست؛
وقتی تهِ قلبم محتاج روشنایی بود، اما هر بار که دنبالش میگشتم، فقط تاریکی نصیبم میشد.
_ستاره★