ناامید نشوم؟ تو بگو من به چه چیزی امیدوار شوم؟ به موفقیتهایم؟ اصلاً یک بار هم شده من موفق بشوم؟ یا به نمرههایم؟ نگو که قبلاً بچهی زرنگی بودی؛ بودم، ولی دیگر نیستم.
یاد کدام کارهای خوبم بیفتم که امیدوار شوم؟ مگر آدم با یادآوری موفقیتهایش یا حتی چیزهای کوچک و خوبی که در زندگیاش اتفاق افتاده، امیدوار نمیشود؟ من حتی همان چیزهای کوچک را هم ندارم. پس به چه چیزی امیدوار شوم؟
من حتی فرزند خوبی برای خانوادهام نیستم که به خاطر آن امیدوار باشم. حتی فکر نمیکنم انسان خوبی باشم. من هیچ چیزی ندارم که به آن امیدوار باشم. هیچ کاری هم از دستم برنمیآید که انجام بدهم. تنها کاری که این روزها میکنم، زل زدن به در و دیوار است و فکر کردن به اینکه میشود؟ بعد خودم جواب خودم را میدهم:چرا باید بشود؟
همهچیز تمام شده و من طوری خرابش کردهام که دیگر نمیشود درستش کرد. حتی شانسی هم ندارم. حتی بندهی محبوب خدا هم نیستم؛ پس چرا هنوز به این فکر میکنم که شاید بشود؟
من حتی حق سؤال کردن هم ندارم. تنها کاری که باید بکنم این است که ساکت بمانم و نگاه کنم.
_ستاره★