فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی
رَنگِ خیال بر رخ تصویرِ خواب بود.
#سهرابسپهری☕️🌱
دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود،
پایان شامِ شکوهام
صبحِ عتاب بود.
#سهرابسپهری☕️🌱
از هجوم نغمهای بشکافت گور مغزِ من امشب:
مردهای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاکِ روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش میراند.
سرگذشت من به زهرِ لحظههای تخل آلودهست.
من به هر فرصت که بازم بر تو میتازم.
شادیات را با عذاب آلوده میسازم.
با خیالت میدهند پیوند تصویری
که قرارت را کُنَد در رَنگِ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپشهایت فرو ریزی.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبارآلود.
مرده، لب بر بسته بود.
چشم میلغزید بر یک طرحِ شوم.
میتراوید از تن من درد.
نغمه میآورد بر مغزم هجوم…:)
#سهرابسپهری☕️🌱
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروردین دلِ ما؟
هر که افسرد به جان، با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دلِ ما؟
#سهرابسپهری☕️🌱
باد نمناکِ زمان میگذرد،
رنگ میریزد از پیکر ما.
خانه نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرِ ما.
#سهرابسپهری☕️🌱