✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت 1 رمان جنگل جیغ🪵🍃
در اعماق جنگل جیغ دخترکی تنها بود ك به دلیل مشکلات فراوان از جمله مسائل خانوادگی و آسیب های شدید از طرف دوستان و اطرافیان از خانه فرار کرده بود و به جنگل پناه برده بود.
اِمیلی فقط میدوید و نمیدانست به کجا میرود،تا به خودش آمد دید در اعماق جنگل رسیده است و به طرز وحشتناکی گم شده است و در این حال صداهای مخوفی از انتهای جنگل به گوش میرسید٬صدایی مانند جیغ و ناله،صدای زوزه گرگ را در نزدیکیش احساس میکرد و بدنش را میلرزاند.
دختر بیچاره تا صبح پلک روی هم نگذاشت تا مبادا حیوان های وحشی به آن حمله کنند و آن را ببلعند٬خستگی زیادی وجود امیلی را فرا گرفته بود،او دو روز بود ك غذا نخورده بود و داشت از گشنگی میمرد؛اما اطرافش را نگاه کرد و دید بسیاری قارچ در آن محل هستند ك میتواند از آنها استفاده کند و غذا درست کند.
چندین تا قارچ خوراکی چید و کمی برگ های خوراکی جمع کرد و با آنها غذا درست کرد و خورد.
هفته ها میگذشتند و امیلی بیشتر به وضعیت عادت میکرد.
او فقط میتوانست دو ساعت در روز بخوابد.
امیلی مانند احساس میکرد ك دیگر انسان آزادی نیست’او تبدیل به یکی از اعضای جنگل شده بود و دیگر هیچ وقت نمی توانست از آن جنگل فرار کند…
امیلی هر شب حدود ساعت نه تا ده صدای جیغ و ناله میشنید ولی دیگر ترسی نداشت اما خیلی کنجکاو بود بداند ك آن فردی ك جیغ میکشد کیست.
مردم شهر میگفتند ك هرکس به آن جنگل برود زنده بیرون نمی آید آنها میگفتند ك جنگل انسان هارا زندانی میکند تا بخشی از او شوند و جنگل را پرورش دهند.
امیلی چاره ای نداشت جز اینکه به اسرار این جنگل مرموز پی ببرد و آن انسان های بی گناهی ك در جنگل گیر افتاده اند را نجات دهد…
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت 2 رمان جنگل جیغ🪵🍃
از خواب بیدار شدم…
همه جا تاریک بود نمیدونم چقدر خواب بودم ولی احساس میکردم خیلی زیاد خوابیدم…
مثلا یک سال
اما نه گشنه بودم و نه تشنه
احساس میکردم که دیگر نیاز به هیچی ندارم؛نه میتونستم بخندم و نمیتونستم گریه کنم
یجوری که انگار دیگه [انسان] نیستم…
حس عجیبی بود ولی خب دیگه چاره نداشتم جز تحمل کردنش،آخرین باری که بیدار بودم یادمه یک گربه پیدا کردم و همراهم بود ولی الان نبود یعنی پیش من نبود…
چند ساعت گذشته و من بالاخره صدای پیشی رو میشنوم که میگه:«میووو،میوووو.»
ولی نه مثل یک گربه ساده یک کوچولو فرق میکنه نمیدونم انگار که اون یک حیوون خاصه
همینطور که توی جنگل میچرخیدم یهویی یک صدای وحشتناک مثل جیغ بلند شد این صدا رو از همه طرف میشد شنید یعنی انگار همه جا بود نمیدونم چه طوری بگم ولی خیلی ترسناک بود…
گربه هه با این صدا نمیترسید و عین قبل میو میو میکرد ولی من یک ترسی رو توی وجودم احساس میکردم احساس کردم که یک نفر از پشت دستش رو گذاشت روی شونم و گفت:«به هیچ وجه بر نگرد امیلی…»
با ترس گفتم:«چرا؟!»
گفت:«چون من میگم.»
از خودم پرسیدم یعنی اسم من رو از کجا میدونه!!
در همون لحظه جواب داد:«همه اسم تورو میدونن»
من متعجب برگشتم و نگاهش کردم…
اون پسر بود و من میتونستم از توی چشماش بفهمم که اسمش [آرلا] بود:)
او زیباترین پسری بود که من تا به حال دیده بودم خیلی زیبا بود.
بلند گفت:«مگه نگفتم برنگرد…:/»
گفتم:«یادم رفت ببخشید»
گفت:«اشکال نداره،اسم من…»
قبل اینکه حرفش رو تموم کنه گفتم:«اسم تو آرلا عه…»
با تعجب گفت:«از کجا فهمیدی؟!»
+از توی چشمات فهمیدم
_اوه نههههه تو ، نباید عی واییییی
+چی شده؟!تو کی هستی؟!
_من برای مراقبت از تو فرستاده شدم،ولی…
+ولی چیییییی؟!
_تو کم کم داری تبدیل به یک روح میشی و اگر تبدیل به یک روح بشی دیگه به هیچ وجه راه خروج از جنگل رو ندارییی!!!!
ترسیده بودم و متوجه شدم که اشک هام داره صورتم رو نوازش میکنه…
آرلا بغلم کرد و گفت:«اشکالی نداره باهم درستش میکنیم…»
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت 3 رمان جنگل جیغ🪵🍃
به هیچ وجه دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام حس خوبی داشتم احساس میکردم اون هیچوقت ترکم نمیکنه…
همون لحظه گربه ای که پیدا مرده بودم از لای بوته ها پرید بیرون
آرلا ترسید و از من پرسید:«ابن گربه مال توعه؟!»
+اوهوم…:)
_اسمش چیه؟!
+اسم نداره!!
_یعنی چی که اسم نداره؟!پس من اسمش رو میزارم لومی.
+لومی؟!باشه هرچی تو بگی…
آرلا خیلی از لومی خوشش اومده بود
حتی لومی هم از اسم جدیدش خوشحال بود.
نمیدونم چرا ولی یهویی احساس کردم دارم از گشنگی میمیرم؛آرلا با تعجب نگاهم کرد و پرسید:«چی شده؟!گرسنه ای؟!»
گفتم:«آره،از کجا فهمیدی؟!»
_گفتم که من اینجام تا ازت مراقبت کنم و خب من میتونم همه چیز رو از چشمات بفهمم.
+اینارو یک بار گفته بودی…خیلی جالبه آخه منم میتونم از تو چشمای تو همه جیز رو بفهمم.
_این اصلا چیز جالبی نیست!!
+چرا؟!
_یکبار بهت توضیح دادم…:/
+نمیدونم ولی من این حسو دوست دارم:)
_راستی تو چطوری سر از اینجا در آوردی؟!
+قضیه اش خیلی طولانیه…
ماجرا رو برای آرلا تعریف کردم و وسطاش دیدم که دیگه هیچی نمیگه وقتی نگاهش کردم دیدم لومی رو بغل کرده و خوابیده…
رفتم و یک برگ بزرگ پیدا کردم و کشیدم روش:)
بعدشم چندتا چوب آوردم و یک آتیش درست کردم.
چندتا برگ گذاشتم زیر سرم و یک برگ بزرگترم کشیدم روی خودم و دقیقا یادم نیست کی خوابم برد.
صبح با صدای آروم آرلا از خواب بیدار شدم و دیدم داره غذا درست میکنه…:)
ازش پرسیدم:«چی درست میکنی؟!»
_دارم برای تو گوشت گَوَزن درست میکنم…
+چرا اون گَوَزن بیچاره رو کشتی؟!
_چون باید برای تو غذا درست میکردم که نمیری…راستی یکم اونطرف تر یک چشمه زلال هست میتونی برای اونجا آب بخوری؛هروقت رفتی لومی هم ببر اون بدبختم تشنشه.
+باشه،لومیییییییییی!لومیییییییی!
صدای لومی رو میشنیدم که با صدای آرومی میگفت:«میووووووووو،میووووووووو»
یهو دیدم ی چیزی از جا پرید وقتی رفتم نزدیکش دیدم لومی عه و پاش زخمی شده…
جای چنگ زدنای یک گرگ بود،بغلش کردم و رفتم به آرلا نشونش دادم،آرلا چندتا گیاه دارویی پیدا کرد و بست به پای لومی…
لومی بیچاره با نهایت توانش جیغ میزد
من رفتم تا یکم آب بیارم اول یکم خوردم و بعد هم برای لومی آب بردم
ناگهان صدای یک…
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت 4 رمان جنگل جیغ🪵🍃
ناگهان صدای یک جیغ بلند شد
این جیغ با جیغ هایی که هروز میشنیدم فرق داشت
این جیغ برای درخواست کمک بود…،
سریع دویدم به سمت آرلا و به لومی آب دادم
نفس نفس میزدم که آرلا گفت:«چی شده امیلی؟؟چرا اینطوری میکنی؟!»
گفتم:«صدای صدای صدای..»
_وا بگو دیگههههه
+صدای جیغ میاد
آرلا زد زیر خنده و گفت:«این که طبیعیه:)»
+نه نه نههههه این طبیعی نیست این با اون جیغ هایی که هروز میشنویم فرق داره.
همینطور داشتم با آرلا بحث میکردم که یهویی دیدم لومی نیست
صدای داد زدنش میومد ولی خودش نبود
آرلا بلند داد زد:«اونجاس اونجاس،»
و بعد دوید سمتش تا بگیرتش
با دقت نگاه کردم و دیدم یک روح سیاه لومی رو بغل کرده و داره به سرعت باد میدوعه
سرعت من خیلی پایین بود و هیچ فایده ای نداشت…
✨🤍به نام خدا🤍✨
ادامه پارت 4 رمان جنگل جیغ🪵🍃
اما بازم برای نجات جون لومی با تمام توان میدویدم و اشک میریختم
دیگه حتی نمیتونستم ببینمشون
به خاطر تپش قلب بالایی که داشتم غش کردم
یکی هی صدام میزد:
امیلی!!!
امیلی!!!
بیدار شو…بیدار شو…
اما نمیتونستم چشمام رو باز کنم
وقتی تونستم چشمام رو باز کنم دیدم آرلا بالا سرمه و داره صدام میکنه،بعد به سرعت پرید و بغلم کرد٬ازش پرسیدم~>چیشد لومی کوش؟؟
آرلا اشک ریخت و جواب داد:نتونستم بیارمش
+یعنی چی که نتونستمممممم هاااااا؟؟
یعنی چیییییییییییییی!!!!
به من بگو لومی کجاسسسسس؟؟!
ها؟؟!
_آروم باش عزیزم فقط فقط باید بریم دنبالش اون سایه سیاهی که دیدی آزاری به اون نمیرسونه اون فقط میاد توی جنگل و گربه هارو با خودش میبره خونش…
جوابش رو ندادم خیلی عصبانی بودم ولی خب آرلا تقصیری نداشت!!
بغلش کردم و ازش عذرخواهی کردم بابت اینکه سرش داد زدم و اون من رو بوسید…:)
حالا دست های همدیگه رو گرفتیم رو داریم میریم به خونه سایه سیاه تا لومی رو نجات بدیم…؛
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت 5 رمان جنگل جیغ🪵🍃
سایه سیاه همه جا بود.
همونطور که دست آرلا را گرفته بودم اشک میریختم…
آرلا گفت:اِمیلی!گریه نکن…،اون سایه سیاه فقط گربه ها را زندانی میکند و کاری به انسان ها و ارواح جنگل ندارد؛او فقط با گربه ها کار دارد پس بهتره به جای گریه کردن زودتر به دادِ لومی برسیم…:)
سرم را به علامت رضایت تکان دادم و آرلا با دست های گرمش اشک های صورتم را پاک کرد و ناگهان بغلم کرد و دوید…
تا کلبه من را بغل کرده بود و نمیزاشت خودم راه برم!
وقتی رسیدیم من را پایین گزاشت و دستم را محکم گرفت و وارد کلبه شدیم
هزاران صدای مختلف و جورواجور از گربه ها میومد اما در همون حین من صدای «میو میوووووووو» لومی رو میتونستم تشخیص بدم!!!!
محکم به ارلا زدم و
گفتم:«میتونم صدای لومی رو بشنوممممم»
آرلا که باور نمیکرد
گفت:«چطور اخهه؟خب از کدوم وره؟؟!»
+ایناهاش،لومیییییییییی
و لومی پرید توی بغلم و قبل از اینکه سایه سیاه بیاد از کلبه فرار کردیم…
لومی قلبش تند تند میزد
و ارلا دوباره من رو بغل کرد و به سرعت باد دوید…
موهام توی هوا رها شده بودند و احساس آزادی میکردم:)
وقتی ارلا وایساد یک لبخند خیلی زیبا بهم هدیه کرد و دوباره بوسیدم واقعا عاشقم شده بود…،همونطور که من عاشقش شده بودم…:)
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۶ رمان جنگل جیغ🪵🍃
آرلا با صدای بلند داد زد:«عاشق شدم…»
با خنده بهش گفتم:«آروم تر دیوونه»
_نههههه میخوام همه دنیا بفهمن عاشق کی شدم!!
+باشه حالا حواست به لومی باشه دوباره گم نشه که اگر گم شه این سری میکشمتتتت!!!
_اوه! اوه! اوه! چشم ملکه😂
+آفرین پادشاه آرلا😅
همینطوری داشتیم باهم حرف میزدیم که یهو صدای چند تا شکارچی شنیدیم
«حتما برای پیدا کردن من اومدن…»
همین موقع که این فکر رو کردم آرلا با صدای آروم گفت:«نه تو الان سه ساله که فرار کردیییی واسه چی باید دنبال تو باشن؟»
راست میگفت ولی باورم نمیشد که سه ساله فرار کردم
همینجور غرق در افکارم بودم که آرلا با یک حلقه که با گل و برگ درست کرده بود ازم خواستگاری کرد و گفت:(با من ازدواج میکنی امیلی؟!:)
خیلی وقت بود منتظر این اتفاق بودم و حالا که افتاد از تعجب شاخ درآوردم
آخه توی این وضع؟
هر لحظه نزدیک بود شکارچیا پیدامون کنن ولی آرلا خیالش راحت بود
دوباره پرسید:(با من ازدواج میکنی امیلی؟!حاضری تمام زندگیت رو توی این جنگل باشی؟!:)
از ته قلبم بهش گفتم:«آره…با تو ازدواج میکنم ولی…
_ولی چیییی؟؟؟!!!!
+ولی توی این جنگل نمیمونم!!
_یعنی چی؟؟
+یعنی تا دیر نشده باهم از جنگل میریم بیرون؛باهم راه فرار پیدا میکنیم
وگرنه من نمیتونم اینجا تنها بزارمت…!😪
_ولی من نمیتونم از جنگل خارج شم
+اینا همش مزخرفههههه تو میتونی! همه میتونن! جنگل یک عمر با این حرفاش فریبتون داده..!
یعنی واقعا تاحالا نفهمیدی؟؟
_معلومه که نه!!چرا باید فهمیده باشم؟؟از کجا انقدر مطمئنی؟؟!
+چون پدر خودمم اینجا گیر افتاده بود ولی بعد ۵ سال برگشت؛به خاطر همین انقدر مطمئنم…!
_باشه عزیزم…باشه ولی فقط به خاطر تو!!
حلقه گلی توی دستم خیلی خوشگل تر شده بود.
دیگه دلم نمیخواست درش بیارم…
به دست آرلا نگاه کردم و دیدم خودشم یکی دستشه…این یعنی نشونه اینکه ما باهمیم.💍🌿
صدای خروپف آرلا بلند شد…
حتما خیلی خسته شده بود!!
نجات دادن جون یک گربه واقعا کار سختی بود:)
از موقعیت استفاده کردم و رفتم تا یک یادگاری از طرف خودم برای آرلا درست کنم🧸
دوتا دستبند ست درست کردم که برای آرلا پروانه وسطش آبی بود و برای من صورتی🦋
خیلی خوشگل شده بود…!
لومی روی پاهام خوابیده بود و خرناس میکشید🐈⬛
آرلا متوجه شد که نمیتونم بخوابم برای همین من رو در آغوش کشید و بعد از کلی کلنجار رفتن توی بغل آرلا خوابم برد…🫂💤
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۷ رمان جنگل جیغ🪵🍃
از خواب بیدار شدم و متوجه شدم آرلا و لومی هنوز خوابن برای همین من وقت داشتم که برای لومی هم یک دستبند درست کنم😃
با کلی زحمت از بغل آرلا جدا شدم و رفتم تا برای لومی دستبند درست کنم...
وقتی که کار دستبند ها تموم شد رفتم تا خودم دست جفتشون کنم اول دست آرلا کردم که خیلی به دستش می اومد بعدم برای لومی رو دستش کردم که بیدار شد و کلی با ذوق میو میو کرد...:)🥲
آرلا همچنان خواب بود و من تصمیم گرفتم که صداش کنم
امیلی:(آرلا!!آرلا!! عزیزم بیدار شو ساعت ۳:۰۰ بعد از ظهره):
با کلی قربون صدقه بالاخره بیدارش کردم
چشماش پف کرده بود و هنوز خیلی خسته به نظر میرسید🥱
اما اونکه اینهمه خوابیده بود...
ازش پرسیدم:عزیزم چی شده چرا انقدر خسته ای؟؟
حتی حوصله حرف زدن رو هم نداشت
منم گفتم بزار ببوسمش شاید بهش انرژی بده و حالش بهتر بشه...
بدون اینکه فکر کنم بوسیدمش و اون هم با علاقه به بوسه ادامه داد
حالش واقعا بهتر شد و دوباره بوسیدمش تا کل انرژی قبلیش رو بدست بیاره آرلا اینبار با تمام وجودش لب هایم را میبوسید و عشقش به من کاملا واقعی بود و این منو خوشحال میکرد...🫀✨
کارم که تموم شد دستش رو گرفتم تا بلندش کنم ولی زور اون بیشتر بود و منو کشید پایین و بغلم کرد بعد چشمش به دستبند توی دستش افتاد و با هیجان پرسید: اینو خودت درست کردی؟؟
منم با غرور جواب دادم: معلومه کار منه؟؟
آرلا داشت از ذوق بال در میآورد بعد لومی خودشو تو بغل آرلا جا کرد و دستبند خودش رو هم نشون داد:)
گفتم: تصمیم گرفتم که برای خودمون سه تا دستبند ست درست کنیم که هرجا رفتیم بفهمن ما سه تا دوستیم😄
آرلا گفت: ...
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۸ رمان جنگل جیغ🪵🍃
آرلا گفت: فقط دوست؟؟
گفتم: تو که عشق منی منظورم این نبود که فقط دوستیم منظورم این بود که همیشه باهمیم و هیچوقت همدیگه رو تنها نمیزاریم...🥲
یک نفس راحت کشید و بلند شد
گفتم منو بزار زمین ولی گوش نداد و همچنان سفت بغلم کرده بود و ولم نمیکرد و دوباره شروع به بوسیدنم کرد
و بعدش گزاشتم زمین و رفتیم تا باهم صبحونه بخوریم
برای لومی یک کاسه شیر ریختم و برای خودم و آرلا سوپ کشیدم
آرلا با اشتها کل کاسه رو خورد ولی من همینطور فقط بازی میکردم...
آرلا پرسید: چی شده عزیزم چرا غداتو نمیخوری؟؟
گفتم: چیزی نیست!یک دل درد شدید گرفتم و خیلی عصبی ام ولی دلیلش رو نمیدونم
آرلا کل سوپ رو تف کرد رو صورت لومی و کلی خندید و بعد
گفت: خب این یک چیز عادیه؛ عادت ماهانه دخترا...
قبل اینکه از خجالت سرخ شم آرلا بغلم کرد و گفت باید بیشتر حواسم بهت باشه...
توی این عادت ماهانه روحیت بهم میریزه و کلا یک آدم دیگه میشی🥲
بعدم محکم بغلم کرد و گفت: تا آخر عمرم حواسم بهت هست حتی یک لحظه هم چشم ازت بر نمیدارم...:)
لپام گل انداخته بود و با خجالت گفتم:
تاحالا همچین آدمی مثل تو ندیدم من از بوسیدن و بغل کردم متنفر بودم ولی انگار برای تو فرق داره وقتی تو بغلم میکنی یا میبوسی حس خیلی خوبی میگیرم و حالم خوب میشه...
واقعا مرسی که هستی و تنهام نمیزاری من با تمام وجو...
وسط حرفم شروع به بوسیدن لب هام کرد و نزاشت حرفم رو تموم کنم منم با اشتیاق همراهیش کردم
لب های آرلا خیلی طعم خوبی داشتن
واقعا وقتی میبوسیدمش احساس میکردم تو بهشتم
وقتی از لب های همدیگه سیر شدیم ادامه دادم: با تمام وجود عاشقتم...:)
و قبل اینکه آرلا شروع به حرف زدن کنه گفتم: لب های تو بهترین طعم جهانه
آرلا ادامه داد: تا به حال همچین طعمی نچشیدم و...🌱
✨🤍به نام خدا🤍✨
پارت ۹ رمان جنگل جیغ🪵🍃
بعد از سال ها گیر افتادن توی جنگل و سختی هایی که پشت سر گذاشتم آرلا واقعا یک معجزه الهی بود...
من و آرلا تصمیم گرفتیم که بیشتر خوش بگذرونیم و باهم وقت بزاریم
پس آرلا دست به کار شد و یک تاب با چوب های درخت درست کرد و به یک شاخه کلفت بست و
گفت: بشین روی تاب...
نشستم روی تاب و انقدر تاب خوردم تا تونستم بیرون جنگل رو هم ببینم
کلی آدم اون بیرون بودن و
فریاد میزدن:(امیلی!! امیلی!!! تولدت مبارک)
و گریه میکردن
من توی این مدت که داخل جنگل بودم یادم رفته بود که من هم تولد دارم و بعد که از تاب پیاده شدم به آرلا موضوع رو گفتم و کلی باهم صحبت کردیم تا متوجه شدیم امروز چه روزی است
آرلا گفت: تو متولد چهارمین روزِ ماه june سال 2000 هستی.
پرسیدم: الان چه سالی هستیم؟؟
آرلا فکر کرد و گفت: وقتی به جنگل اومدی چه سالی بود؟؟
امیلی: فکر کنم سال 2015 بود.
آرلا: (خب الان سال 2019 هستیم؛تو یک سال تنها اینجا بودی و سه سال بقیه اش من همیشه مراقبت بودم...)
آرلا گفت: میخوام با دستای خودم برات یک کلبه بسازم که باهم زندگی کنیم؛لومی هم پیش خودمون نگه میداریم،این رو به عنوان کادو تولد قبول میکنی؟؟؟
من واقعا نمیدونستم چی بگم انقدر ذوق کرده بودم که گفتم:معلومه که قبول میکنم؛ تزئیناتش با من😍
آرلا با خنده قبول کرد و شروع کرد به برداشتن تنه درخت هایی که روی زمین افتاده بود تا شروع کنه...:)