در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
#بیتا_امیری☕️🌿
علاقه شدیدش به باران آن را دیوانه کرده بود…
به طوری که وقتی باران میامد از کنار پنجره بلند نمیشد و یا با لباس های کم میرفت و زیر باران می نشست و گریه میکرد🌧🤍
می خواستم که زخم دلت را رفو کنم
خود را میان بی کسی ات جستجو کنم .
وقتی سکوت روی لبت موج می زند
با شعر های تازه ی تو گفتگو کنم .
آرامشی که سرمه به چشمم کشیده را_
با چشم های مضطربت روبه رو کنم .
گاهی نمک بریزم و گاهی عسل شوم
شاید مزاج تلخ تو را زیرورو کنم .
می خواستم که سبزی چشمان خویش را
با دختران سبزه ی شهرت هوو کنم .
اما همیشه ساکت و سردی و مانده ام
خود را چطور در دل سنگت فرو کنم .
#بیتا_امیری