eitaa logo
"وَهٌـمٓ!:)✨
315 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
414 ویدیو
6 فایل
𝐈 𝐥𝐢𝐯𝐞 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐲𝐬𝐞𝐥𝐟 :)🤍 𝑻𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝒉𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 𝒚𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒔 𝒎𝒆.🙂💔 𝚂𝚎𝚌𝚛𝚎𝚝: https://daigo.ir/secret/2940193902
مشاهده در ایتا
دانلود
دستم را به سراسر شب کشیدم؛ زمزمهٔ نیایش در بیداری انگشتانم ترواید؛ خوشهٔ فضا را فشردم! قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید؛ و سرانجام؛ در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم … ! ☕️🌱
دلم گرفته ست دلم عجیب گرفته ست و هیچ چیز مرا از هجومِ خالیِ اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنّمِ موزونِ حُزن تا به ابد شنیده خواهد شد… ☕️🌱
ساده باشیم! ساده باشیم چه در باجهٔ یک بانک، چه در زیر درخت… ☕️🌱
و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست. مرگ وارونه یک زنجره نیست. مرگ در ذهن اقاقی جاریست… ☕️🌱
کنار تو تنهاتر شده ام از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم از تو به راه افتادم به جلوه ی رنج رسیدم و با این همه ای شفاف و با این همه ای شگرف مرا راهی از تو به در نیست زمین باران را صدا می زند من تو را ☕️🌱
به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می‌آید. آدم این‌جا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. ☕️🌱
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. ☕️🌱
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم. که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را. این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید تورا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد:) ☕️🌱
كفش‌هایم كو، چه كسی بود صدا زد: سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد بوی هجرت می‌آید بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست صبح خواهد شد و به این كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد باید امشب بروم من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم حرفی از جنس زمان نشنیدم كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد وقتی از پنجره می‌بینم حوری دختر بالغ همسایه پای كمیاب ترین نارون روی زمین فقه می‌خواند چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج (مثلاً شاعره‌ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش آسمان تخم گذاشت و شبی در شب‌ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟) باید امشب بروم باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم، و به سمتی بروم كه درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند یك نفر باز صدا شد: سهراب! كفش‌هایم كو؟ ☕️🌱
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود. ماهيان مي گفتند: (( هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم كرده تابستان بود، پسر روشن آب، لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد. *** به درك راه نبرديم به اكسيژن آب. برق از پولك ما رفت كه رفت. ولي آن نور درشت، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت. *** تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.)) *** باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم. * ☕️🌱
دشت هايي چه فراخ ! كوههايي چه بلند ! در گلستانه چه بوي علفي مي آمد ! من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم : پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي . *** پشت تبريزي ها غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد . پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم : چه كسي با من، حرف ميزد ؟ سوسماري لغزيد راه افتادم . يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ و فراموشي خاك *** لب آبي گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب : ( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است ! نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه . چه كسي پشت درختان است ! هيچ، مي چرد گاوي در كرد . ظهر تابستان است . سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است . سايه هايي بي لك ، گوشه اي روشن و پاك كودكان احساس! جاي بازي اينجاست . زندگي خالي نيست : مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست . آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد . *** در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه . دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . )) * ☕️🌱
قايقي خواهم ساخت خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آروزي مرواريد، همچنان خواهم راند نه به آبيها دل خواهم بست نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند و در آن تابش تنهايي ماهي گيران مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند «دور بايد شد، دور. مرد آن شهر، اساطير نداشت زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود هيچ آئينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود دور بايد شد، دور شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.» همچنان خواهم راند همچنان خواهم خواند پشت درياها شهري ست كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرند دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف خاك موسيقي احساس تو را مي شنود و صداي پر مرغان اساططير مي آيد در باد پشت دريا شهري ست كه درآن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است شاعران وارث آب و خرد و روشني اند. پشت درياها شهري ست! قايقي بايد ساخت . ☕️🌱