هدایت شده از انجمن نویسندگان مرده. بیو چک کنیددد
همه بیایید اونوررر
”تمام تنم درد میکند، دستهایم، بازوهایم…
انگار از جنگی تنبهتن بازگشتهام!
جنگ من با من، جنگ عقل و احساس، جنگ وجدان و دروغ…
کاش یکی پیدا میشد و به من میگفت چه خبر شده و من در کدام لحظهی زمان گیر افتادهام.
من… تنها… متوهم… خسته… نگران… عشق… گناه… زندگی… مرگ…
نمیدانم چرا نمیتوانم حتی بنویسم.
نمیخواهم حتی تصویرم درون آیینه منعکس شود.
نمیخواهم باشم… نمیخواهم بدانم… نمیخواهم ببخشم…
از همه دلگیرم و بیشتر از همه از خودم…
کاش خودم را میفهمیدم… کاش امروز اینهمه خسته نبودم