سکوت صبحی که از دیشبش ابرِ بهاری
تا خود صبح به وسعت آسمون اشک ریخت .
• از شیش و خوردهایصبح ِ هفت ِ فروردین
• مَـهـٰانخانوم
آمدی قصهببافی که موجه بروی؟
در نزن،رفتهام از خویش کسیمنزل نیست ..
ناگاه تصویر چشمانی در مقابل ذهنم متصور شد .
آخرین نگاه او . آخرین تیر مانده در خشاب .
تیز ، عمیق ، مملو از عطش ، سراسر درخشش حب!
آخرین رعد و برق آسمانِ قهوهایِ سوزانِ چشمکزن.
زیبای ِ بی دوام .
اینطوریم که
حوصلهام سر میره ؛ خسته میشم ؛ نمیدونم چیکار کنم ؛
وسط مشکلات ؛ بعد گریه ؛ با خنده ؛ وسط درس خوندن ؛
باید چایی بخورم .