• مَـهـٰانخانوم
آری آن روز چو میرفت کسی داشتم آمدنش را باور ،
من نمیدانستم معنی هرگز را تو چرا باز نگشتی دیگر ؟
تو از تصور مِه سخن میگویی ،
و این مِهِ خیالی تو ، مثل کابوس است ،
از کابوس ِ مِه به باران ِ رویا نمیشود رسید
چه رسد به بلور ِ شفافِ واقعیت .
ء
. . آنگاه که من ، کنار ِ پُل ، ایستاده بودم ، در قلب ِ مِه ،
با چند شاخه نرگسِ مرطوب ، به انتظار تو ،
و تو در درون ِ مه پیدا شدی ، مِه را شکافتی و پیش آمدی ،
و با چشمان سیاهت دَمادم واقعی تر شدی ، تا زمانی که
من واقعیت ِ گلگون ِ گونههای گُل انداختهات را بوییدم ،
آنگونه که تو گل های نرگس مرا بوییدی ، و از اینکه
به انتظارت ایستادهام ، با گونههای گلگون تشکر کردی ،
و باهم دوان دوان ، در درون مِه ، به خانه رفتیم .
• نادر ابراهیمی
• مَـهـٰانخانوم
شهید محمدرضا باجلان ؛
تازه دامادی که تو عقد بودن و قرار بود
بعد از عید برن کربلا و بعد برن خونه ی خودشون . .